ستایش: ملکا ذکر تو گویم

۱- ملكا ذكر تو گویم كه تو پاكی و خدایی / نروم جز به همان ره كه توأم راهنمایی

قلمرو زبانی: ملك: پادشاه، نقش "منادا" / ذکر: یاد / مرجع ضمیر "تو": خداوند / توأم: جهش ضمیر / قلمرو ادبی: قالب شعر: غزل / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلاتن، رشته انسانی.

جمله «كه توأم راهنمایی» به دو صورت معنا می‌گردد:

1- كه تو راهنمای من هستی [ تو: نهاد / راهنما: مسند/ ام(من): مضاف الیه / یی: مخفف"هستی"]

2- كه تو به من راه را نمایی (نشان دهی ) [تو: نهاد/ ام(من): متمم/ راه: مفعول/ نمایی: فعل]

بازگردانی: ای پادشاه (خداوندا) نام تو را بر زبان می‌آورم؛ زیرا تو پرورگار پاك هستی. فقط در راهی که تو به من نشان می‌دهی گام می‌گذارم.

پیام: ستایش خداوند

۲- همه درگاه تو جویم همه از فضل تو پویم / همه توحید تو گویم كه به توحید سزایی

قلمرو زبانی: همه: فقط، تنها / درگاه: بارگاه / جستن: جستجو کردن (بن ماضی: جست، بن مضارع: جو) / فضل: بخشش، کرم / پوییدن: تلاش، رفتن، حرکت به سوی مقصدی برای به دست آوردن و جست و جوی چیزی / توحید: یکتایی / سزا: سزاوار و شایسته (بن ماضی: سزید، بن مضارع: سز)  / قلمرو ادبی: جویم، پویم، گویم: جناس ناهمسان / سجع / همه، تو: تكرار، واژه آرایی / واج آرایی: تكرار صامت "ت"

بازگردانی: فقط بارگاه تو را جست وجو می‌كنم. تنها در پی فضل و بخشش توام. فقط توحید و یگانگی تو را بر زبان می‌آورم؛ زیرا كه تو سزاوار توحید و یگانگی هستی.

پیام: یگانگی و لطف خدا

۳- تو حكیمی تو عظیمی تو كریمی تو رحیمی / تو نماینده فضلی تو سزاوار ثنایی

قلمرو زبانی: حكیم: دانا به همه چیز، دانای راست کردار / عظیم: سترگ / كریم: بخشنده، بزرگ منش / رحیم : بسیار مهربان / نماینده: نشان دهنده،. نشانه، نماد / ثنا: ستایش، سپاس(هم آوا: ثنایی، سنایی) / قلمرو ادبی: تو: تكرار / واج آرایی: تكرار صامت "ت" و مصوت‌های "و" و "ی"

بازگردانی: تو حكیم و بزرگ و بخشنده هستی.تو دارای فضل و بخشش بی نهایت و سزاوار حمد و ستایش می‌باشی.

پیام: شمارش صفات خداوند

۴- نتوان وصف تو گفتن كه تو در فهم نگنجی / نتوان شبه تو گفتن كه تو در وهم نیایی

قلمرو زبانی: وصف: توصیف / فهم: درک، دریافت / شبه: مانند / وهم: گمان، پندار، خیال / قلمرو ادبی: آرایه "موازنه "، رشته انسانی / فهم، وهم: جناس ناهمسان / جمله "نتوان شبه تو گفتن ": تلمیح به "لیس كمثله شیء"

بازگردانی: توصیف تو را نمی‌توانم برشمرد؛ زیرا در فهم و ادراك محدود انسان نمی‌گنجی. نمی‌توان مانندی برایت آورد؛ زیرا تو حتی به وهم و خیال نیز در نمی‌آیی.

پیام: وصف ناپذیری خداوند

۵- همه عزّی و جلالی همه علمی و یقینی / همه نوری و سروری همه جودی و جزایی

قلمرو زبانی: همه: فقط، سراسر ‌/ عزّ: عزیز شدن، ارجمندی / جلال:  بزرگواری، شكوه، از صفات خداوند که به مقام کبریایی او اشاره دارد / یقین: امری كه واضح و ثابت شده باشد / سرور:  شادی، خوشحالی / جود: بخشش، سخاوت، کرم / جزا: پاداش کار نیک / قلمرو ادبی: ترصیع، رشته انسانی  / همه: تكرار / واج آرایی: تكرار مصوت "ای" و مصوت كوتاه "و"

بازگردانی: تو تمامی عزّت و بزرگواری و علم و یقین و نور و شادمانی و بخشش و پاداش هستی.

پیام: یادکرد صفات خداوند

۶- همه غیبی تو بدانی، همه عیبی تو بپوشی /  همه بیشی تو بكاهی، همه كمی تو فزایی

قلمرو زبانی: غیبی: پنهان / غیبی، عیبی: جناس ناهمسان /  همه غیبی تو بدانی: اشاره به "عالم الغیب"بودن خداوند / پوشیدن: پوشاندن (فعل دووجهی) / همه عیبی تو بپوشی: اشاره دارد به "ستار العیوب " بودن خداوند / بیشی: افزونی. زیادی / بكاهی: از مصدر "كاستن": كم كنی(بن ماضی: کاست، بن مضارع: کاه)  / فزایی: بیفزایی. زیاد و افزون کنی / قلمرو ادبی:  بیشی، كمی: تضاد  / بكاهی، فزایی: تضاد /  ترصیع، رشته انسانی  / همه، تو: تكرار / تلمیح به آیه " تعزّ من تشاء وتذلّ من تشاء"(خداوند)هر كه را بخواهد عزیز می‌گرداند وهر كه را بخواهد ذلیل) / واج آرایی: تكرارمصوت"ای"

بازگردانی: (خداوندا) تو به تمام امور غیبی و ناپیدا آگاه هستی و همه عیب‌ها را می‌پوشانی. كم و زیاد شدن‌ها به دست توست.

پیام: عیب پوشی و نیروی خداوند

۷- لب و دندان سنایی همه توحید تو گوید / مگر از آتش دوزخ بودش روی رهایی

قلمرو زبانی: مرجع "ش" در "بودش": سنایی (جهش ضمیر) / بود: باشد (بن ماضی: بود، بود: بو) / قلمرو ادبی: لب و دندان: تناسب، مجاز از "كل وجود"/  سنایی: نام هنری سراینده / مگر: ایهام، امید است، شاید / آتش، دوزخ: تناسب / / روی: چاره، امکان، راه، ایهام تناسب

بازگردانی: همه وجود سنایی یگانگی تو را می‌گویند. امید است (شاید) برای او (سنایی) از آتش دوزخ [راه]رهایی باشد.

پیام: ستایش یزدان

حکیم سنایی غزنوی (۴۷۳-۵۴۵ قمری)

ادامه نوشته

آموزه یکم: شکر نعمت

شکر نعمت

منت خدای را عزّ و جل كه طاعتش موجب قربت است و به شكر اندرش مزید نعمت:

قلمرو زبانی: منّت: نیكویی، سپاس، شكر، جمع آن: مِنَن / منت خدای را : «را» حرف اضافه در معنی برای / به شكر اندرش: دو حرف اضافه برای یک متمم، «در شکرش» / عزّ و جلّ: گرامی، بزرگ و بلند مرتبه است؛ بعد از ذکر نام خداوند به کار می‌رود / قربت: نزدیکی (غربت: دوری) / قلمرو ادبی:  قربت، نعمت: سجع  متوازی (رشته انسانی) / طاعتش موجب قربت است: تلمیح به آیه شریفه «واسجد و اقترب» / مزید: افزونی، زیادی /  و به شكر اندرش مزید نعمت: تلمیح به آیه شریفه «لئن شكرتم لازیدنكم» / نمونه نثر مسجّع

بازگردانی: سپاس ویژه خداوند است (گرامی و بزرگ) كه بندگی اش موجب نزدیکی به اوست و سپاس گزاری اش سبب نعمت.

پیام: فرمانبرداری موجب نزدیک به خداوند است

 هر نفسی كه فرو می رود ممدّ حیات است و چون بر می آید مفرّح ذات. پس در هر نفسی دو نعمت موجود است و بر هر نعمت شكری واجب.

قلمرو زبانی: نفس: دم / برمی آید: بالا می آید / فرو می رود، بر می آید: تضاد / ممدّ: یاری رساننده، مدد کننده / حیات: زندگی (حیاط: حیاط خانه) / مفرّح: شادی بخش، فرح انگیز / ذات: سرشت، گوهره/ قلمرو ادبی: حیات، ذات: سجع /

بازگردانی: هر نفسی كه فرو می رود یاری دهنده زندگی است و هنگامی که بیرون می آید شادی بخش جان ماست. پس در هر نفسی دو نعمت موجود دارد و برای هر نعمتی شكری واجب می‌گردد.

پیام: وجوب شکرگزاری از خدا

از دست و زبان كه بر آید / كز عهده شكرش به در آید

قلمرو ادبی: وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (رشته انسانی) / دست، زبان: تناسب / دست: مجاز از کردار / زبان: مجاز از گفتار / برآید، درآید: جناس ناهمسان / از دست و زبان كسی بر آمدن: كنایه از توانایی داشتن / پرسش انکاری

بازگردانی: از توانایی و قدرت چه کسی برمی آید که از خداوند سپاس گزاری کند.

پیام: ناتوانی بنده در شکرگزاری از خدا

 اعملوا آل داوود شكراً و قلیل من عبادی الشکور: تضمین

بازگردانی: ای خاندان داوود سپاس خداوند را گزارید و بندگان شکرکننده ام اندک اند.

پیام: وجوب شکرگزاری از خدا

بنده همان به که ز تقصیر خویش / عذر به درگاه خدای آورد

قلمرو زبانی: به: بهتر / تقصیر: کوتاهی، گناه / عذر: پوزش / قلمرو ادبی: وزن: مفتعلن مفتعلن فاعلن (رشته انسانی) / درگاه: مجاز از خدا

بازگردانی: همان بهتر که انسان به خاطر گناه و کوتاهی اش از خداوند پوزش بخواهد.

پیام: طلب آمرزش از خداوند

ورنه سزاوار خداوندی اش / کس نتواند که به جای آورد

قلمرو زبانی: ورنه: وگرنه / به جای آوردن: ادا کردن، انجام دادن

بازگردانی: وگرنه هیچ کس نمی‌تواند آنگونه که درخور خداوند است از او سپاس گزاری کند.

پیام: ناتوانی بنده در شکرگزاری از خدا

باران رحمت بی حسابش همه را رسیده و خوان نعمت بی دریغش همه جا كشیده.

قلمرو زبانی: خوان: سفره، سفره فراخ و گشاده / بی دریغ: بی مضایقه / قلمرو ادبی: باران رحمت: اضافه تشبیهی / خوان نعمت: اضافه تشبیهی / رسیده، كشیده: سجع پایانی قرینه‌ها و ترصیع هم دارد (تمام واژه‌ها در قرینه دو به دو با هم سجع دارد) / تلمیح به آیه: ربّكم ذو رحمة واسعه / باران رحمت بی حسابش همه را رسیده: کنایه از بخشندگی یزدان / خوان نعمت بی دریغش همه جا كشیده: کنایه از بخشندگی یزدان /

بازگردانی: باران رحمت بی شمار خداوند همه را فراگرفته و سفره نعمت‌های بی مضایقه او همه جا پهن است.

پیام: بخشندگی یزدان

پرده ناموس بندگان به گناه فاحش ندرد و وظیفه روزی به خطای منكر نبرد.

قلمرو زبانی: دریدن: پاره کردن (بن ماضی: درید، بن مضارع: در) / فاحش: آشکار، واضح / وظیفه: وجه معاش، مقرری / منکر: زشت، ناپسند / روزی: رزق / / قلمرو ادبی: پرده ناموس: اضافه تشبیهی / پرده دریدن: كنایه از رسوا كردن، فاش كردن راز / ندرد، نبرد: سجع / پرده ناموس بندگان به گناه فاحش ندرد: اشاره به ستارالعیوبی خداوند / وظیفه روزی به خطای منكر نبرد: صفت رزّاقیت یزدان، هو الرزّاق

بازگردانی: آبروی بندگان را با وجود گناه آشکار نمی‌ریزد و روزی ایشان را به خاطر لغزش زشت قطع نمی‌کند.

پیام: پرده پوشی و روزی رسانی خداوند

فراش باد صبا را گفته تا فرش زمردین بگسترد و دایه ابر بهاری را فرموده تا بنات نبات در مهد زمین بپرورد.

قلمرو زبانی: فراش: فرش گستر، گسترنده فرش / دایه: زنی که به جای مادر به کودک شیر می‌دهد یا از او پرستاری می‌کند / بنات: ج بنت، دختر / را: حرف اضافه «به» / نبات: گیاه، رستنی  / مهد: گهواره / قلمرو ادبی: فراش باد صبا، دایه ابر بهاری، بنات نبات، مهد زمین هر چهار مورد اضافه تشبیهی /  فرش زمرّدین: استعاره از سبزه و چمن / فراش، فرش،‌ بگسترد: مراعات نظیر / فراش، فرش: هم ریشگی / باد صبا، ابر بهار، نبات، زمین: تناسب  / دایه، بنات، مهد، بپرورد: تناسب / كل عبارت آرایه تشخیص دارد./ بگسترد، بپرورد، سجع / مهد زمین: الم نجعل الارض مهادا (تلمیح)

بازگردانی: به باد صبا که مانند فراش است گفته تا سبزه و چمن را بگستراند و به ابر بهاری که مانند دایه است گفته تا گیاهان را که همچون دختران اند در زمین پرورش دهد.

پیام:

درختان را به خلعت نوروزی قبای سبز ورق در بر گرفته و اطفال شاخ را به قدوم موسم ربیع كلاه شكوفه بر سر نهاده.

قلمرو زبانی: خلعت: جامگی / قبا: جامه، جامه‌ای که از سوی پیش باز است و پس از پوشیدن دو طرف پیش را با دکمه به هم پیوندند / ورق: برگ / شاخ: شاخه / قدوم: آمدن، قدم نهادن، فرارسیدن /  قلمرو ادبی: جانبخشی در سراسر عبارت / قبای سبز ورق، اطفال شاخ، كلاه شكوفه، اضافه تشبیهی هستند. / اطفال شاخ را: «را» فك اضافه «بر سر اطفال شاخ» / قدوم موسم ربیع: تشخیص / موسم: فصل، هنگام، زمان /  ربیع: بهار / خلعت نوروزی، موسم ربیع: مراعات نظیر/ شاخ، درخت، ورق، شكوفه، نوروز، ربیع: مراعات نظیر/ بر: پهلو/ نوروز، خلعت، قبا: مراعات نظیر / اطفال، كلاه، سر: مراعات نظیر /  بر،‌ سر: جناس / گرفته، نهاده: سجع

بازگردانی: خداوند درختان را پربرگ کرده است و برگ‌هایشان مانند قبای سبز رنگ است و شاخه‌ها با آمدن فصل بهار پر از شکوفه شده اند و شکوفه‌هایشان مانند کلاه است.

پیام: آفریندگی

عصاره تاكی به قدرت او شهد فایق شده و تخم خرمایی به تربیتش نخل باسق گشته:

قلمرو زبانی: عصاره: افشره، شیره / تاک: انگوربن، درخت انگور، رز / قلمرو ادبی: فایق، باسق: سجع / شده، گشته: سجع / عصاره تاك، شهد، فایق: تناسب/ شهد: عسل / فایق: برتر، برگزیده (در اینجا «ناب») / شهد فایق: عسل ناب /  نخل: خرمابن /  باسق: بلند / نخل باسق: «والنخل باسقات» /  تخم خرما، نخل باسق: مراعات نظیر، اشاره به صفت قادر بودن خداوند

بازگردانی: افشره مو با نیروی ایزدی شیرینی برگزیده شده است و تخم خرمایی با پرورش خداوند خرمابن بلندی گشته است.

پیام: قدرت یزدان

ابر و باد و مه و خورشید و فلك در كارند /  تا تو نانی به كف آری و به غفلت نخوری

قلمرو زبانی: غفلت: نادانی / قلمرو ادبی: وزن: فعلاتن فعلاتن فعلن (رشته انسانی) / ابر و باد و مه و خورشید و فلك: تناسب، مجاز از همه جهان / در کار بودن: کنایه از در تکاپو / نان: مجاز از روزی / به کف آوردن: به دست آوردن، کنایه / تشخیص /  تلمیح به آیه شریفه: «و سخرلكم الشمس و القمر دائبین» / كف: مجاز از دست

بازگردانی: ابر، باد، ماه، خورشید و آسمان در تکاپویند تا تو روزیت را به دست آوری و با ناآگاهی زندگی ات را نگذرانی.

پیام: برتری  انسان

همه از بهر تو سرگشته و فرمانبردار/ شرط انصاف نباشد كه تو فرمان نبری

قلمرو زبانی: از بهر: برای / سرگشته: حیران، هاج و واج / قلمرو ادبی: تو، فرمان: واژه آرایی / فرمان بردار، فرمان نبری: هم ریشگی (رشته انسانی)

بازگردانی: همه پدیده‌ها به تو خدمت می‌کنند و از تو فرمانبرداری می‌کنند. منصفانه نیست که تو از خداوند فرمان نبری.

پیام: اطاعت از خدا

در خبر است از سرور كائنات و مفخر موجودات و رحمت عالمیان و صفوت آدمیان و تتمه دور زمان محمد مصطفی- صلّی ا... علیه و آله و سلم

قلمرو زبانی: خبر: حدیث / سرور: بزرگ، آقا / کاینات: م. کاینه، همه موجودات جهان/ مفخر: آن چه بدان فخر کنند / سرور، مفخر: سجع / صفوت: برگزیده / تتمّه: باقی مانده؛ تتمه دور زمان: مایه تمامی و کمال گردش روزگار، مایه تمامی و کمال دور زمان رسالت / قلمرو ادبی: رحمت عالمیان: تلمیح به آیه شریفه: « و ما أرسلناك إلّا رحمة للعالمین» / رحمت، صفوت: سجع / عالمیان، آدمیان: سجع /

بازگردانی: در حدیث آمده است از بزرگ موجودات، باعث افتخار هستی، رحمت جهانیان و برگزیده آدمیان و به جای مانده و پایان بخش زمان محمد مصطفا (پایان بخش نبوت)

پیام: ستایش پیامبر

شفیع مطاع نبیّ کریم / قسیم، جسیم، نسیم، وسیم

قلمرو زبانی: شفیع: شفاعت کننده / مطاع: فرمانروا، اطاعت شده / نبی: پیام آور، پیغمبر، رسول / کریم: رادمرد / قسیم: خوش چهره / جسیم: خوش اندام / نسیم: خوش بو / وسیم: دارای مهر و نشان پیامبری / قلمرو ادبی: قسیم، جسیم، نسیم، وسیم: جناس / واج آرایی

بازگردانی: شفاعت کننده، فرمانروا، پیام آور، رادمرد، خوش چهره، خوش اندام، خوش بو، دارای نشان پیامبری

پیام: ستایش پیامبر

بلغَ العُلی بِکمالِه، کشفَ الدُّجی بِجمالِه / حسُنَت جَمیعُ خِصاله، صَلُّوا عَلیه و آلِه

بازگردانی: به سبب کمالش به بلندی رسید، با روی زیبای خودش تیرگی​ها را زدود، همه​ خوی و رفتارش نکوست، بر او و خاندانش درود باد.

پیام: ستایش پیامبر

چه غم دیوار امّت را كه دارد چون تو پشتیبان  /  چه باک از موج بحر آن را كه باشد نوح كشتیبان

قلمرو زبانی: باک: ترس / بحر: دریا (همآوا؛ بهر: بهره) / را: حرف اضافه «برای»/ قلمرو ادبی: دیوار امّت: اضافه تشبیهی / بحر: تلمیح به ماجرای حضرت نوح (ع) / نوح، بحر، كشتیبان: تناسب /  پرسش انکاری / پشتیبان، کشتیبان: جناس

بازگردانی: مردمی که همچون تو پشتیبانی دارند اندوه و غمی ندارند. همانگونه که هر کس کشتیبان او نوح باشد از موج دریا نمی هراسد.

پیام: ستایش پیامبر

 هر گه كه یكی از بندگان گنهكار پریشان روزگار، دست انابت به امید اجابت به درگاه حق- جلّ و علا- بردارد،

قلمرو زبانی: انابت: توبه، بازگشت به خدا، پشیمانی / جلّ و علا: بزرگ و والا است / دست انابت: اضافه اقترانی  / قلمرو ادبی: پریشان روزگار: کنایه از بدبخت / انابت، اجابت: جناس

بازگردانی: هر گاه یکی از بندگان گنهکار بدبخت، دستش را به امید برآورده شدن به درگاه خداوند برافرازد،

پیام: توبه

ایزد تعالی در او نظر نكند. بازش بخواند باز اعراض كند بار دیگرش به تضرّع و زاری بخواند حقّ سبحانه و تعالی فرماید:

قلمرو زبانی: ایزد: خداوند / بازش، بار دیگرش: «ش: مفعول»، جهش ضمیر / خواندن: صدا کردن / اعراض: روی برگرداندن از چیزی، روی گردانی، انصراف / تضرّع: زاری، التماس / سبحانه و تعالی: پاک و والاست خداوند / قلمرو ادبی: باز، بار: جناس / سجع‌های نزدیك به هم را «تضمین المزدوج» گویند(رشته انسانی).

بازگردانی: خداوند به او توجه نمی‌کند. بنده دوباره او را می‌خواند. خداوند دوباره روی برمی گرداند. بنده بار دیگر با زاری خداوند را صدا می‌زند. خداوند می‌فرماید:

پیام: توبه

یا ملائکتی قد استحییتُ من عبدی و لیس له غیری فقد غفرتُ له. دعوتش اجابت کردم و امیدش برآوردم که از بسیاری دعا و زاری بنده همی شرم دارم.

قلمرو زبانی: دعوت: دعا / برآوردم: برآورده کردم / قلمرو ادبی: تضمین: «یا ملائكتی ..........»

بازگردانی: ای فرشتگان از بنده ام شرمنده شدم. او به جز من کسی را ندارد؛ پس او را آمرزیدم. دعایش را برآوردم و امیدش را ناامید نکردم که از دعا و زاری بنده ام شرم دارم.

پیام: آمرزش خداوند

كرم بین و لطف خداوندگار /  گنه بنده كرده است و او شرمسار

قلمرو زبانی: کرم: بخشش / او: مرجع ضمیر خداوندگار / شرمسار: شرمنده / قلمرو ادبی: خداوندگار، ‌بنده: مراعات نظیر / كرم، لطف: تناسب / شرمسار: شرمنده / واج آرایی«ن» / تلمیح به «یا ملائكتی قد استحییتُ من عبدی .....»

بازگردانی: بزرگواری و لطف خداوندگار را ببین که گناه را بنده کرده است و خداوند شرمسار است.

پیام: لطف خدا

 عاكفان كعبه جلالش به تقصیر عبادت معترف كه: ماعبدناك حق عبادتك و واصفان حلیه جمالش به تحیر منسوب كه ماعرفناك حق معرفتك.

قلمرو زبانی: عاکف: اعتکاف کننده، کسانی که در مدت معین در مسجد بمانند و به عبادت پردازند؛ مسجدنشین / جلال: / تقصیر: / معترف: / واصف: وصف کننده / حلیه: زیور، زینت / جمال: زیبایی / تحیّر: سرگشتگی / منسوب: نسبت داده شده (منصوب: نصب شده) /  قلمرو ادبی: كعبه جلال، حلیه جمال: اضافه تشبیهی /  سجع / عاكف، كعبه، عبادت: تناسب / جلال، جمال: تناسب، جناس / ما عبدناك حق عبادتك، ما عرفناك حق معرفتك: تضمین

بازگردانی: اعتکاف کنندگان در کعبه بزرگی اش اعتراف دارند که در عبادت او کوتاهی کرده اند و می‌گویند که: حق بندگی تو را ادا نکرده ایم و وصف کنندگان زیور زیبایی اش سرگشته اند که تو را آنگونه که شایسته‌ای نشناخته ایم.

پیام: ناتوانی در شکرگزاری از خدا

گر كسی وصف او ز من پرسد /  بیدل از بی نشان چه گوید باز

قلمرو زبانی: مرجع او: خداوند / بیدل: عاشق (در اینجا خود سعدی) / بی نشان: منظور خداوند بی نشان است / پرسش انکاری /  قلمرو ادبی: تلمیح به «إنّ الله لا یوصف و لا یدرك» /

بازگردانی: اگر کسی وصف خداوند را از من بخواهد، نمی‌توانم سخنی بگویم؛ زیرا من عاشق هستم و خداوند بی نشان است.

پیام: وصف ناپذیری خدا

عاشقان كشتگان معشوقند  /  بر نیاید ز كشتگان آواز

قلمرو ادبی: بیت دوم تلمیح به حدیث «من عرف الله كلّ لسانه» كسی كه خدا را شناخت زبانش كند می شود و نمی تواند چیزی بگوید. / كشتگان: واژه آرایی /  عاشق، معشوق: هم ریشگی (رشته انسانی) /

بازگردانی: عاشقان به دست معشوقشان کشته می‌شوند. از کشته صدایی شنیده نمی‌شود.

پیام: خاموشی عاشق

یكی از صاحبدلان سر به جیب مراقبت فروبرده بود و در بحر مكاشفت مستغرق شده آن گه که از این معاملت بازآمد، یکی از یاران به طریق انبساط گفت: از این بوستان که بودی، ما را چه تحفه کرامت کردی؟

قلمرو زبانی: صاحبدلان: عارف، دل آگاه / جیب: گریبان، یقه / قلمرو ادبی: سر به جیب فروبردن: کنایه از گوشه نشینی / جیب مراقبت: اضافه اقترانی / مكاشفت: کشف کردن و آشکار ساختن، در اصطلاح عرفانی پی بردن به حقایق است /  بحر مكاشفت: اضافه تشبیهی / مستغرق: غرق شده / معاملت: اعمال عبادی، احکام و عبادات شرعی، در متن درس مقصود همان کار مراقبت و مکاشفت است / بازآمد: بازگشت / انبساط: حالتی که در آن احساس بیگانگی و ملاحظه و رودربایستی نباشد؛ خودمانی شدن / بوستان: استعاره از معرفت الهی یا همان حالت خوش عرفانی كه عارف داشته / ما را: حرف اضافه«برای ما» /  بحر، مستغرق: تناسب / سجع / تحفه: هدیه، ارمغان / کرامت کردن: عطا کردن، بخشیدن

بازگردانی: یكی از عارفان که در حال مراقبت بود و در کشف حقایق عرفانی غرق شده بود آن گاه که از این این حالت بازگشت، یکی از دوستانش از روی شادی و خودمانی شدن به او گفت: از این حالت عرفانی که بودی، به ما چه سوغاتی پیش کش می‌کنی؟

 گفتم  به خاطر داشتم كه چون به درخت گل رسم، دامنی پر كنم هدیه اصحاب را. چون برسیدم بوی گلم چنان مست كرد كه دامنم از دست برفت!

قلمرو زبانی: بوی گلم: جهش ضمیر / هدیه اصحاب را: را به معنای«برای» حرف اضافه / اصحاب: ج صحابه، یاران / قلمرو ادبی: درخت گل: استعاره از معارف و حقایق الهی، مشاهده جمال حق، حالت عرفانی حاصل از مراقبه و مكاشفه  / درخت: بوته /  درخت گل، بوی گل: تناسب / بوی گل: استعاره از جلوه جمال حق /  دامن از دست رفتن: كنایه از اختیار از دست دادن، از خود بی خود شدن، در اینجا فنای كامل / بوی گلم چنان مست کرد: استعاره مکنیه / مست، دست: جناس / واج آرایی « س».

بازگردانی: گفتم  به یاد داشتم كه هنگامی که به درخت گل می‌رسم، به عنوان هدیه برای دوستانم دامنم را از گل پر كنم. چون به بوستان حقایق رسیدم بوی گل چنان مرا مست كرد كه سرگشته و بی خود شدم.

پیام: خاموشی عاشق راستین

ای مرغ سحر عشق ز پروانه بیاموز / كان سوخته را جان شد و آواز نیامد

قلمرو زبانی: كان: که آن /  شد: رفت، نابود شد / را: فك اضافه (جان آن سوخته) / آواز: صدا / قلمرو ادبی: ای مرغ: جانبخشی / مرغ سحر: بلبل نماد عاشق ظاهری / پروانه: نماد عاشق راستین / جان، عشق، مرغ، سحر، پروانه: تناسب / تشخیص

بازگردانی: ای مرغ سحر، عشق و عاشقی را از پروانه یاد بگیر؛ زیرا پروانه سوخته جان درگذشت؛ اما سخنی نگفت. (کنایه از اینکه عاشق راستین جانش را برای دلبرش می‌دهد و هیچ سخن و اعتراضی نمی‌کند.)

پیام: خاموشی عاشق راستین

این مدعیان در طلبش بی خبران اند /  كان را كه خبر شد خبری باز نیامد

قلمرو زبانی: طلب: خواست، اولین وادی عرفان / مدعی: ادعا کنند، لاف زننده / قلمرو ادبی: خبر: واژه آرایی / تلمیح به «من عرف الله كلّ لسانه» /

بازگردانی: این ادعا کنندگان هیچ آگاهی از خدا و عرفان ندارند؛ زیرا هر کس در راه عرفان به مقصود راستینش برسد، هیچ گاه سخنی نمی‌گوید.

پیام: ناآگاه بودن مدعی

کارگاه متن پژوهی

1- جدول زیر را به کمک متن درس کامل کنید.

معنا

واژه معادل

وسیم

دارای نشان پیامبری

شادی بخش

مفرّح

به خدای تعالی بازگشتن

انابت

قطع کردن مقرّری

بریدن وظیفه

 

 

 

 

 

2- سه واژه در متن درس بیابید که هم آوای آنها در زبان فارسی وجود دارد.

قربت: نزدیکی؛ غربت: دوری / حیات: زندگی؛ حیاط: صحن خانه // منسوب: نسبت داده شده؛ منصوب: به کاری گماشته شده

3- از متن درس برای کاربرد هر یک از حروف زیر سه واژه مهم املایی بیابید و بنویسید.

ح  (حلیه، تحفه، مفرّح) / ق (قربت، مستغرق، باسق) / ع (عُصاره، عاکفان، معاملت)

4- در عبارت زیر نقش دستوری ضمایر متصل را مشخص کنید.

بوی گلم چنان مست كرد كه دامنم از دست برفت!

ضمیر پیوسته «-َم» در «گلم» مفعول است. (بوی گل مرا چنان مست کرد.)

ضمیر پیوسته «-َم» در عبارت «دامنم از دست برفت» نقش مضاف الیه دارد. (دامن از دستم برفت)

5- به عبارت های زیر توجه کنید.

الف) همنشین نیک بهتر از تنهایی است و تنهایی بهتر از همنشین بد.

ب) آرزو گفت: «از نمایشگاه کتاب چه خبر؟»

در عبارت «الف» فعل جمله دوم ذکر نشده است؛ اما خواننده یا شنونده از فعل جمله اول می تواند به فعل جمله دوم یعنی «است» پی ببرد. در این جمله حذف فعل به «قرینه لفظی» صورت گرفته است.

در عبارت «ب» جای فعل «داری» در جمله دوم خالی است؛ اما هیچ نشانه ای در ظاهر جمله شنونده را به وجود «فعل» راهنمایی نمی کند، تنها از مفهوم عبارت می توان دریافت که فعل «داری» از جمله دوم حذف شده است؛ در این جمله حذف به «قرینه معنوی» صورت گرفته است.

هر یک از اجزای کلام در صورت وجود قرینه می‌تواند حذف شود. اگر حذف به دلیل تکرار و برای پرهیز از تکرار صورت گیرد آن را حذف به «قرینه لفظی» گویند؛ اما اگر خواننده یا شنونده از مفهوم سخن به بخش حذف شده پی ببرد، «حذف به قرینه معنوی» است.

◙ در متن درس نمونه ای برای کاربرد هر یک از انواع حذف بیابید.

حذف فعل «است» به قرینه لفظی: منت خدای را عزّ و جل كه طاعتش موجب قربت است و به شكر اندرش مزید نعمت. (در شكرش مزید نعمت است.)

حذف فعل «است» به قرینه معنوی: بنده همان به که ز تقصیر خویش / عذر به درگاه خدای آورد(بنده همان بهتر است)

قلمرو ادبی

1- واژه های مشخص شده نماد چه مفاهیمی هستند؟

ای مرغ سحر عشق ز پروانه بیاموز / کان سوخته را جان شد و آواز نیامد

مرغ سحر: نماد عاشق دروغین؛ زیرا فقط سخن می گوید و لاف می زند. / پروانه: نماد عاشق راستین؛ زیرا جان خود را برای رسیدن به شمع می فشاند.

۲- با توجه به عبارت زیر به پرسش ها پاسخ دهید.

باران رحمت بی حسابش همه را رسیده و خوان نعمت بی دریغش همه جا كشیده.

فراش باد صبا را گفته تا فرش زمردین بگسترد و دایه ابر بهاری را فرموده تا بنات نبات در مهد زمین بپرورد.

الف) آرایه های مشترک دو عبارت را بنویسید.

سجع: رسیده و کشیده؛ بگسترد و بپرورد

تشبیه: باران رحمت؛ خوان نعمت؛ فراش باد صبا؛ دایه ابر بهاری؛ بنات نبات؛ مهد زمین

ب) قسمت مشخص شده بیانگر کدام آرایه ادبی است؟ - استعاره از گیاهان است.

قلمرو فکری

  1. معنی و مفهوم عبارت های زیر را به نثر روان بنویسید.

■ عاكفان كعبه جلالش به تقصیر عبادت معترف كه: ماعبدناك حق عبادتك.

اعتکاف کنندگان در کعبه بزرگی اش اعتراف دارند که در عبادت او کوتاهی کرده اند و می‌گویند که: حق بندگی تو را به جا نیاورده ایم. (پیام: ناتوانی مردم در شکرگزاری از خدا)

یكی از صاحبدلان سر به جیب مراقبت فروبرده بود و در بحر مكاشفت مستغرق شده.

یكی از عارفان که در حال مراقبت بود و در کشف حقایق عرفانی غرق شده بود، (پیام: مراقبه و کشف حقایق عرفانی)

۲- مفهوم کلی مصراع های مشخص شده را بنویسید.

ابر و باد و مه و خورشید و فلك در كارند /  تا تو نانی به كف آری و به غفلت نخوری (پیام: غافل نبودن از یاد خدا)

چه غم دیوار امّت را كه دارد چون تو پشتیبان  /  چه باک از موج بحر آن را كه باشد نوح كشتیبان (پیام: دلگرمی مسلمانان به پیامبر)

گر كسی وصف او ز من پرسد /  بیدل از بی نشان چه گوید باز (پیام: ناتوانی عاشق از وصف خداوند)

۳- از کدام سطر درس مفهوم بیت زیر قابل استنباط است؟

هیچ نقاشت نمی بیند که نقشی برکشد / وان که دید از حیرتش کلک از بنان افکنده ای

قلمرو زبانی: کلک: قلم /  بنان: سرانگشت، انگشت / وان: و آن / جهش ضمیر: نقاشت (نقاشی تو را)؛ از حیرتش (از حیرت کلک را از بنانش افکنده ای) / قلمرو ادبی: وزن: فاعلاتن، فاعلاتن، فاعلاتن، فاعلن(رشته انسانی) / کلک از بنان افکنده ای: کنایه از اینکه توان کشیدن ندارد / تناسب: نقش، نقاش، کلک / همریشگی: نقش، نقاش (رشته انسانی)/ واج آرایی «ش» و «ن»

بازگردانی: هیچ نقاشی خداوند را نمی بیند که نقشی از او بکشد و هر کس که خداوند را دید به خاطر حیرت قلم را از دستش انداخته ای.

 گفتم  به خاطر داشتم كه چون به درخت گل رسم، دامنی پر كنم هدیه اصحاب را. چون برسیدم بوی گلم چنان مست كرد كه دامنم از دست برفت!

 این مدعیان در طلبش بی خبران اند /  كان را كه خبر شد خبری باز نیامد

 گر كسی وصف او ز من پرسد /  بیدل از بی نشان چه گوید باز

عاشقان كشتگان معشوق اند  /  بر نیاید ز كشتگان آواز

گنج حکمت: گمان

گویند که بطی در آب روشنایی می‌دید. پنداشت که ماهی است. قصدی می‌کرد تا بگیرد و هیچ نمی‌یافت. چون بارها بیازمود و حاصلی ندید، فروگذاشت. دیگر روز هر گاه که ماهی بدیدی، گمان بردی که همان روشنایی است؛ قصدی نپیوستی، و ثمرت این تجربت آن بود که همه روز گرسنه بماند.

قلمرو زبانی: بط: مرغابی / پنداشت: گمان کرد (بن ماضی: پنداشت، بن مضارع: پندار) / قصد کردن: خواستن، تکاپو / بیازمود: امتحان کرد (بن ماضی: آزمود، بن مضارع: آزما)  / حاصل: فایده، سود / فروگذاشت: رها کرد (بن ماضی: فروگذاشت، بن مضارع: فروگذار)  / دیگر روز: روز دیگر / بدیدی: می‌دید / گمان بردی: گمان می‌کرد / قصد پیوستن: قصد کردن / ثمرت: فایده، نتیجه / تجربت: تجربه /

کلیله و دمنه، ترجمۀ نصرالله منشی (سده ششم)

آموزه دوم: مست و هشیار

مست و هشیار

1- محتسب مستی به ره دید و گریبانش گرفت / مست گفت: ای دوست این پیراهن است افسار نیست

قلمرو زبانی: قالب شعر: قطعه / درون مایه: ترسیم فساد و تزویر اجتماع / محتسب: ماموری كه كار وی نظارت بر اجرای احكام دین بود / گریبان: یخه / افسار: عنان / قلمرو ادبی: محتسب: نماد انسان دورو /  مست: انسان یکرو، پاکدل / گریبان، پیراهن: تناسب / است، نیست: تضاد / مست، است: جناس ناهمسان / مست: واژه آرایی / ادبیات مناظره یا چالشی

بازگردانی: محتسب (مامور) در راه مستی را دید و یخه او را گرفت. مست گفت ای دوست، چیزی را که گرفته‌ای پیراهن است افسار نیست. (کنایه از اینکه یقه ام را رها کن.)

پیام: اشاره به برخورد تحقیرآمیز مأموران حكومتی است با متهم.

2- گفت: مستی زان سبب افتان و خیزان می‌روی  /  گفت: جرم راه رفتن نیست ره هموار نیست

قلمرو زبانی: افتان و خیزان: تلوتلو خوران / جرم: گناه، بزه / قلمرو ادبی: افتان، خیزان: تضاد / گفت: واژه آرایی / هموار نبودن راه: كنایه از گستردگی فساد در جامعه

بازگردانی: محتسب گفت تو مست هستی به همین دلیل تلوتلو خوران راه می‌روی. مست گفت گناه راه رفتن من نیست، راه صاف و هموار نیست.

پیام: فساد اجتماعی

3- گفت می‌باید تو را تا خانه قاضی برم  /  گفت رو صبح آی قاضی نیمه شب بیدار نیست

 قلمرو زبانی: بیدار: می‌تواند ایهام داشته باشد 1ـ مقابل خواب، 2ـ ناهشیار و مست / قلمرو ادبی: صبح، شب: تضاد و تناسب  / رو، آی:  فعل امر، برو و بیا، تضاد

بازگردانی: (محتسب) گفت باید تو را به خانه قاضی ببرم. مست پاسخ داد برو و بامداد بیا؛ زیرا قاضی نیمه شب بیدار نیست. (خود قاضی الان مست و ناهشیار است)

پیام: مسئولان به فكر آسایش و خوشی مردم نیستند.

4- گفت: نزدیك است والی را سرای آن جا شویم / گفت: والی از كجا در خانه خمار نیست؟

قلمرو زبانی: والی: حاكم، فرماندار، استاندار / سرا: خانه، منزل / را: اضافه گسسته (سرای والی ) / شویم: رویم / والی از كجا در خانه خمارنیست: از كجا معلوم كه والی خود در میخانه نباشد / خمار: می‌فروش (خانه خمار، میخانه) / پرسش انكاری / قلمرو ادبی: جا، کجا: جناس ناهمسان / است، نیست: تضاد 

بازگردانی: (محتسب) گفت: خانه استاندار نزدیك است به آن جا می‌رویم. مست پاسخ داد: از كجا معلوم كه خود استاندار اکنون در میخانه نباشد؟

پیام: فاسد بودن مسئولان جامعه

ارتباط معنایی دارد با: واعظان كاین جلوه در محراب و منبر می‌كنند  / چون به خلوت می‌روند آن كار دیگر می‌كنند

5- گفت: تا داروغه را گوییم در مسجد بخواب / گفت: مسجد خوابگاه مردم بدكارنیست

قلمرو زبانی: داروغه: پاسبان و نگهبان، شب گرد / را: به معنای به / قلمرو ادبی: گفت، مسجد: تكرار / بخواب، خوابگاه: هم‌ریشگی (رشته انسانی)

بازگردانی: (محتسب) گفت تا سرنگهبان را با خبر كنم برو و در مسجد بخواب. مست گفت: مسجد جای افراد بدكار نیست.

پیام: بی توجهی و بی احترامی به اماكن مقدس (داخل شدن مست به مسجد)

6- گفت: دیناری بده پنهان و خود را  وارهان / گفت: كار شرع كار درهم و دینار نیست

قلمرو زبانی: دینار: سكه طلا، واحد پول  /  وارهان: آزاد كن، نجات بده /  شرع: راه دین، شریعت / درهم: سکه نقره، درم / درهم، دینار: تناسب

بازگردانی: (محتسب) گفت: پنهانی به من رشوه بده و خودت را آزاد كن. مست گفت: رشوه دادن در دین جایگاهی ندارد.

پیام: رواج رشوه خواری

7- گفت از بهر غرامت جامه ات بیرون كنم  /  گفت: پوسیده است جز نقشی ز پود و تار نیست

قلمرو زبانی: از بهرِ: برای (بحر: دریا ) / غرامت: تاوان، جبران خسارت مالی و غیر آن / قلمرو ادبی: جامه ات را بیرون کنم: کنایه، آن را از تو می‌گیرم / جامه، پود، تار: تناسب / پود، تار: تضاد / (جامه) جز نقشی ز پود و تار نیست: كنایه از «نخ نما بودن، فرسودگی و بی ارزشی»

بازگردانی: (محتسب) گفت: برای تاوان، لباست را از تنت بیرون می‌آورم. مست پاسخ داد: لباس من پوسیده و نخ نما شده است و دیگر ارزشی ندارد.

پیام: 1- رشوه خواری 2- نشانه تهیدستی مردم

8- گفت: آگه نیستی كز سر در افتادت كلاه /  گفت: در سر عقل باید، بی كلاهی عار نیست

قلمرو زبانی: آگه: مخفف آگاه / (افتادت): جابه جایی ضمیر؛ كلاه از سرت افتاد، در قدیم بدون كلاه و دستار بودن ننگ و بی ادبی به شمار می‌رفت / درافتاد: افتاد / عار: ننگ، رسوایی، بدنامی / قلمرو ادبی: سر، كلاه: تناسب  / مصراع دوم: تمثیل           

بازگردانی: (محتسب) گفت: آیا آگاه نیستی كه كلاه از سرت افتاده است (تعادل نداری). مست پاسخ داد: در سر عقل باید باشد. كلاه نداشتن عیب و ننگی به شمار نمی‌رود.

پیام: توجه نکردن به ظاهر

ارتباط معنایی دارد با بیت: « تن آدمی شریف است به جان آدمیت  / نه همین لباس زیباست نشان آدمیت»

9- گفت: می ‌بسیار خوردی زان چنین بی خود شدی /  گفت: ای بیهوده گو حرف كم و بسیار نیست

قلمرو زبانی: می: باده، شراب / زان: از آن، به این خا طر / بیهوده گو: صفت فاعلی مركب کوتاه (بیهوده گوینده) / قلمرو ادبی: كم، بسیار: تضاد

بازگردانی: (محتسب) گفت: شراب زیاد نوشیده‌ای به همین دلیل مست و از خود بی خود گشته ای. مست گفت: ای انسان بیهوده گو بحث كم و زیاد نوشیدن نیست. کار حرام، حرام است چه کم چه زیاد.

پیام: نفس خطا و حرام بودن مهم است نه مقدار ارتكاب آن            

10- گفت: باید حد زند هشیار مردم مست را  / گفت: هشیاری بیار، اینجا كسی هشیار نیست

قلمرو زبانی: حد: مجازات شرعی، تازیانه / هشیار مردم: تركیب وصفی وارون (مردم هشیار) / قلمرو ادبی: مست، هشیار: تضاد /  هشیار: تكرار         

بازگردانی: (محتسب) گفت: باید مردم هوشیار، افراد مست را مجازات كنند. مست پاسخ داد: در این شهر یک هشیار به من نشان بده. كسی در این شهر هشیار نیست.

پیام: فراگیر بودن فساد

ارتباط معنایی دارد با بیت: گر حكم شود كه مست گیرند / در شهر هر آنچه (هرآنكه) هست گیرند

پروین اعتصامی

کارگاه متن پژوهی

قلمرو زبانی

1- معنای واژه های مشخّص شده را بنویسید.

اگر بدین حال تو را محتسب بیند، حد بگیرد و حد زند. (خواجه نظام الملک توسی) / محتسب: ماموری كه كار وی نظارت بر اجرای احكام دین بود

بر عمر نبود آنچه غافل از تو نشستم باقی عمر ایستاده ام به غرامت (سعدی) / غرامت: تاوان، جبران خسارت مالی و غیر آن

2- فعل های مشخّص شده را از نظر کاربرد معنایی بررسی کنید.

◙  گفت: نزدیك است والی را سرای آن جا شویم / گفت: والی از كجا در خانه خمار نیست؟

شویم: رویم (فعل تام)/ نیست: وجود ندارد (فعل تام)

◙ زاهد ظاهرپرست از حال ما آگاه نیست / در حق ما هر چه گوید جای هیچ اکراه نیست.

نیست(نخست): نمی باشد (فعل اسنادی) / نیست (دوم): وجود ندارد (فعل تام)

گوشزد: «نیست» در بیت بالا دارای دو معنای نایکسان است؛ ولی به این دلیل که فعل است و نایکسانی معنایی آشکار نیست، ردیف به شمار می رود. فراموش نکنیم که ردیف واژه یا واژگانی است که پس از قافیه، عینا (از نظر لفظ و معنا) بازمی آید.

ریشه های ما به آب/ شاخه های ما به آفتاب می رسد/ ما دوباره سبز می شویم (قیصر امین پور)

می شویم: می گردیم (فعل اسنادی)

قلمرو ادبی

1- سروده زیر را از نظر شیوه گفت و گو با متن درس مقایسه کنید؛ سپس بنویسید این نوع گفت و گو در اصطلا ح ادبی چه نام دارد؟

1- نخستین بار گفتش کز کجائی / بگفت از دار ملک آشنائی

قلمرو زبانی: دار ملک: پایتخت / آشنایی: عشق / قلمرو ادبی: قالب: مثنوی / وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن [ت تن تن تن ت تن تن تن ت تن تن] (رشته انسانی)/ دار ملک آشنائی: اضافه تشبیهی (عشق پایتخت است.) / جناس: بار، دار

بازگردانی: (خسرو) برای نخستین بار به فرهاد گفت: کجایی هست؟ فرهاد گفت از پایتخت عشق هستم.

پیام: عشق فرهاد     

2- بگفت آن جا به صنعت در چه کوشند / بگفت انده خرند و جان فروشند

قلمرو زبانی: صنعت: پیشه / انده: اندوه، غم / قلمرو ادبی: جناس: آن، جان / خرند، فروشند: تضاد / واژه آرایی: بگفت / واج آرایی «ن» / انده خرند، جان فروشند: استعاره پنهان (اندوه مانند کالایی است که آن را می خرند) / انده خریدن: کنایه از تحمّل کردن غم واندوه/ جان فروختن: کنایه از جان فشانی کردن

بازگردانی: (خسرو) گفت: مردم در آن شهر چه می کنند. فرهاد گفت: غم عشق را می خرند و جانشان را بر آن عشق می دهند.

پیام: جانفشانی دلشده       

3- بگفتا جان فروشی در ادب نیست / بگفت از عشقبازان این عجب نیست

قلمرو زبانی: عشقباز: عاشق / نیست (نخست): وجود ندارد [فعل تام] / نیست (دوم): نمی باشد [فعل اسنادی] / قلمرو ادبی: واژه آرایی: بگفت / واج آرایی «ن» / جان فروشی: کنایه از جان دادن، جان فشانی کردن

بازگردانی: (خسرو) گفت: جان فروشی کار درست و باادبانه ای نیست. فرهاد گفت: این کار (جان دادن) از عاشقان شگفت نیست.

پیام: جانفشانی دلشده

گوشزد: اگر «الف»اضافی باشد، درآن صورت می تواند یکی از معانی زیر را داشته باشد: 

1) الف دعا: منشیندا 2) الف ندا: خدایا 3) الف میانوند : کشاکش 4) الف مناظره:گفتا 5) الف بزرگداشت: بزرگا مردا 6) الف مبالغه: خوشا   

4- بگفت از دل شدی عاشق بدین سان؟ /  از دل تو می‌گویی من از جان

قلمرو زبانی: از دل: از ته دل / سان: گونه / حذف فعل به قرینه لفظی: می گویم / قلمرو ادبی: واژه آرایی: دل / بگفت، می گویی: همریشگی (رشته انسانی) / جناس: سان، جان /

بازگردانی: (خسرو) گفت: آیا از صمیم دل عاشق شده ای؟ فرهاد گفت: تو می گویی كه من از صمیم دل عاشق شده ام، ولی من سراسر وجودم عاشق اوست.

پیام: شدت عشق فرهاد            

5- بگفتا دل ز مهرش کی کنی پاک / بگفت آنگه که باشم خفته در خاک

قلمرو زبانی: مهر: عشق / خفته: خوابیده / حذف جمله به قرینه لفظی: دل از مهرش پاک می کنم./ قلمرو ادبی: خفته در خاک: کنایه از مرده / واژه آرایی: بگفتا، بگفت / جناس: پاک، خاک / دل از مهر كسی پاک كردن: کنایه از فراموش كردن عشق كسی

بازگردانی: (خسرو) گفت: كی از عشق شیرین صرف نظر می كنی؟ (فراموشش می کنی؟). فرهاد گفت: آن زمان که بمیرم.

پیام: شدت عشق فرهاد            

6- بگفت او آن من شد زو مکن یاد / بگفت این کی کند بیچاره فرهاد

قلمرو زبانی: آنِ: مال / زو: از او / پرسش انکاری در مصراع دوم / مرجع «این»: یاد نکردن / قلمرو ادبی: جناس: او، زو / واژه آرایی: بگفت / واج آرایی «ن»

بازگردانی: (خسرو) گفت: شیرین مال من است. دیگر به فكر او نباش. فرهاد بدبخت گفت: منِ بیچاره این كار را هرگز نمی توانم نكنم. (هرگز نمی توانم او را فراموش کنم. )

پیام: خاموشی فرهاد

7- چو عاجز گشت خسرو در جوابش / نیامد بیش پرسیدن صوابش

قلمرو زبانی: عاجز: ناتوان، درمانده / صواب: درست (هم آوا؛ ثواب: پاداش) / نیامد: نبود / جهش ضمیر در مصراع دوم (بیش پرسیدن اش درست نبود) [مرجع آن، خسرو است.]/ قلمرو ادبی: جناس: جواب، صواب / تضاد: جواب، پرسیدن

بازگردانی: هنگامی که خسرو از حاضرجوابی فرهاد درمانده شد، درست ندید که از او بیشتر پرسش کند.

پیام: درماندگی خسرو در مقابل فرهاد            

8- به یاران گفت کز خاکی و آبی / ندیدم کس بدین حاضر جوابی

قلمرو زبانی: خاکی و آبی: هر هستمند ساخته شده از خاک و آب [ی: نسبت] / «ی» در «حاضرجوابی»: حاصل مصدر/ قلمرو ادبی: آبی و خاکی: مجاز از انسان یا هر جانداری، تناسب

بازگردانی: (خسرو) به دوستانش گفت: درمیان جانداران، هیچ موجودی را به این حاضرجوابی ندیده ام.

پیام: حاضرجوابی فرهاد          

هر دو متن پرسش و پاسخ یا گفتاگفت است. در ادبیات به این گونه شعر «مناظره» یا «ادب چالشی» گفته می شود. البته متن درس اجتماعی است و شعر نظامی عاشقانه است.

2- متن درس از نظر شیوۀ بیان با این سرودۀ حافظ چه وجه اشتراکی دارد؟

با مُحتسبم عیب مگویید که او نیز / پیوسته چو ما در طلب عیش مدام است

هر دو نوشته به طنز (شیوه بیان) دستیاران حکومتی را به ریشخند می گیرد و ایشان را به فساد و رشوه خواری متهم می کند.

قلمرو فکری

1- هر یک از مصراع های زیر بر کدام پدیده اجتماعی زمان شاعر اشاره دارد؟

گفت: دیناری بده پنهان وخود را وارهان = (پاره خواری، رشوه خواری)

گفت: جرم راه رفتن نیست، ره هموار نیست = (رواج فساد و کژروی در جامعه)

2- در هر یک از بیت های زیر بر چه موضوعی تأکید شده است؟

بیت هشتم

برتری خرد بر آراستگی ظاهری

بیت نهم

کار حرام، ناشایست است کم و زیاد آن مهم نیست.

 

 

3- دربارۀ ارتباط موضوعی متن درس با هر یک از بیت های زیر توضیح دهید.

دور شو از برم ای واعظ و بیهوده مگوی / من نه آنم که دگر گوش به تزویر کنم (حافظ)

به دورویی و دورنگی دستیاران حکومتی اشاره دارند.

گفت مست: «ای محتسب بگذار و رو / از برهنه کی توان بردن گرو؟» (مولوی)

به زورگویی، فاسد و رشوه خواری دستیاران حکومتی و تنگدستی مردم اشاره دارند.

شعرخوانی: در مکتب حقایق

1- ای بی خبر بکوش که صاحب خبر شوی / تا راهرو نباشی کی راهبر شوی

قلمرو زبانی: بی خبر: ناآگاه / صاحب خبر: دل آگاه، دارنده خبر/  راهرو: رهرو، سالک (امروزه در معنای دالان، دهلیز) / پرسش انکاری/ قلمرو ادبی: قالب: غزل / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن(رشته انسانی) / بی خبر، صاحب خبر: تضاد / راهبر: رهبر، پیر / واژه آرایی: خبر / راهرو، راهبر: شبه اشتقاق(رشته انسانی)، تناسب

بازگردانی: ای ناآگاه از معرفت و عشق! بکوش تا عارف و آگاه شوی؛ تا سالک و رونده راه حقیقت نباشی و مدتی از دل آگاهان پیروی نکنی، چگونه می‌توانی به مقام ارشاد و پیشوایی برسی؟

پیام: تشویق به سلوک

2- در مکتب حقایق پیش ادیب عشق / هان ای پسر بکوش که روزی پدر شوی

قلمرو زبانی: مکتب: دبستان، آموزشگاه / حقایق: جِ حقیقت، در اینجا حقایق عرفانی / پیش: نزد / ادیب: ادب دان، ادب شناس، سخن دان، در اینجا معلم و مربی / هان: آگاه باش / قلمرو ادبی: پسر: استعاره از رهرو ناآزموده / پدر: پدر روحانی، استعاره از پیر و راهبر / پدر، پسر: تناسب، جناس ناهمسان / واج آرایی: «ش»،«پ»

بازگردانی: ای پسر! آگاه باش و بکوش در دبستانی که حقایق ایزدی را آموزش می‌دهند، نزد آموزگار عشق درس بیاموزی و روزی به مقام راهبری برسی و کارآزموده و باتجربه گردی.

پیام: فراگیر بودن فسا

3- دست از مس وجود چو مردان ره بشوی / تا کیمیای عشق بیابی و زر شوی

قلمرو زبانی: کیمیا: ماده‌ای فرضی که به‌وسیلۀ آن می‌توان هر فلز پَست مانندِ مس را تبدیل به زر کرد، اکسیر / زر: طلا / قلمرو ادبی: مس وجود، کیمیای عشق: اضافه تشبیهی / دست شستن: کنایه از دست کشیدن، رهاکردن / چو مردان ...: تشبیه / مردان ره: مجاز از رهروان پایدار، سالکان پایدار / زر شوی: تشبیه رسا / مس، کیمیا، زر: تناسب / بشوی، شوی: جناس / واج آرایی: «ش»،«ی» / تضاد: مس، زر

بازگردانی: ای ناآگاه! مانند مردان راه عشق، وجود بی ارزشت را که مانند مس است، رها کن و دست از دلبستگی‌های مادی بردار تا به کیمیای عشق برسی و وجودت مانند طلا ارزشمند گردد.

پیام: رها کردن دلبستگی ها

4- خواب و خورت ز مرتبه خویش دور کرد / آن گه رسی به خویش که بی خواب و خور شوی

قلمرو زبانی: قلمرو ادبی: خواب و خور: مجاز از امور دنیایی و آسایش و رفاه / خویش، بی خواب و خور: واژه آرایی / بی خواب و خور شدن: کنایه از رنج و سختی کشیدن، رها کردن دلبستگی‌ها / واج آرایی: «خ»، «ر» /

بازگردانی: رفاه و دلبستگی به امور دنیا تو را از جایگاه انسانی ات دور کرده است؛ زمانی به مقام حقیقی خود می‌رسی که رنج بکشی و همه دلبستگی‌های مادی را رها کنی.

پیام: رها کردن دلبستگی ها

5- گر نور عشق حق بر دل و جانت اوفتد / بالله کز آفتاب فلک خوبتر شوی

قلمرو زبانی: حق: خداوند / اوفتد: بیفتد / بالله: به خدا سوگند(حذف: می خورم) / کز: که از / فلک: چرخ، آسمان / خوب: زیبا / قلمرو ادبی: نور عشق: اضافه تشبیهی / نور حق: اضافه استعاری، خداوند مانند خورشید است/ دل، جان، عشق: تناسب / آفتاب: مجاز از خورشید / نور، آفتاب، فلک: تناسب / واج آرایی: «ر»، «ت»،

بازگردانی: اگر نور عشق ایزدی بر دل و جانت بتابد، سوگند به خدا که از خورشید آسمان هم زیباتر و پرنورتر خواهی شد.

پیام: عشق الهی

6- یک دم غریق بحر خدا شو گمان مبر / کز آب هفت بحر به یک موی تر شوی

 قلمرو زبانی: دم: نفس / غریق: غرق شده / بحر: دریا(هم آوا؛ بهر: بهره) / گمان بردن: گمان کردن / قلمرو ادبی: دم: مجاز از لحظه / بحر خدا: استعاره، حقایق و عشق الهی مانند دریا است / آب هفت بحر: استعاره از امور مادی / یک مو: مجاز از اندک / تر شدن: کنایه از آلوده شدن / غریق، دریا، تر شدن: تناسب /  واج آرایی: «ب»، «ر» / غرق شدن در دریای الهی: به مقام فنای فی الله رسیدن

بازگردانی: لحظه ای در دریای بیکران عشق الهی غرق شو و به مقام فنای حق برس و گمان مکن اگر در هفت دریای پهناور بیفتی سر مویی وجودت آلوده گردد.

پیام: فنای فی الله شدن

7- از پای تا سرت همه نور خدا شود / در راه ذوالجلال چو بی پا و سر شوی

قلمرو زبانی: ذوالجلال: صاحب بزرگی، خداوند بزرگوار / قلمرو ادبی: از پای تا به سر: مجاز از همۀ وجود / پای، سر: واژه آرایی، تضاد / نور خدا: اضافه استعاری / بی پا و سر شدن: کنایه از فقیر شدن و از دست دادن وجود مادی یا جانفشان / شود، شوی: جناس

بازگردانی: اگر در راه خداوند شکوهمند همۀ هستی ات را بدهی، نور عشق ایزدی، سراپای وجودت را فرامی گیرد.

پیام: جانفشانی در راه خدا

8- وجه خدا اگر شودت منظر نظر / زین پس شکی نماند که صاحب نظر شوی

قلمرو زبانی: وجه: ذات، وجود(چهره، رخسار) / شودت: جهش ضمیر، «منظر نظرت شود» / منظر: چشم انداز، جای نگریستن / نظر: دید / نماند: نمی‌ماند / صاحب نظر: دارای بینش و آگاهی / قلمرو ادبی:  منظر، نظر: جناس، همریشگی / شود، شوی: همریشگی، جناس / واج آرایی: «ش»، «ن» / واژه آرایی: نظر

بازگردانی: اگر نور خداوند پیشاروی تو قرار گیرد، به یقین از این پس دارای بینش و آگاهی خواهی گشت.

پیام: به دست آوردن معرفت الهی

9- بنیاد هستی تو چو زیر و زبر شود / در دل مدار هیچ که زیر و زبر شوی

قلمرو زبانی: بنیاد: پایه؛ اصل؛ شالوده / زبر: بالا / قلمرو ادبی: بنیاد هستی: استعاره مکنیه، خانه‌ای که بنیاد و زیرساخت دارد /  زیر و زبر شدن: کنایه از دگرگون و نابود شدن / زیر، زبر: تضاد، جناس / واج آرایی / هیچ در دل نداشتن: کنایه از نترسیدن و نگران نبودن، تصور نکردن / شود، شوی: همریشگی، جناس / واژه آرایی: زیر، زبر

بازگردانی: اگر در راه عشق خدا وجودت دگرگون و نابود شود و هستی و دلبستگی‌های این جهانی تو از بین برود، از این دگرگونی بیمی به خود راه مده.

پیام: نهراسیدن از نابودی در راه خدا

10- گر در سرت هوای وصال است حافظا / باید که خاک درگه اهل هنر شوی

قلمرو زبانی: هوا: هوا و هوس، میل / وصال: رسیدن، رسش / حافظا: ای حافظ، منادا و حرف ندا / هنر: فضیلت / قلمرو ادبی: سر: مجاز از اندیشه / خاک شدن: تشبیه (کنایه)، نهایت فروتنی / واج آرایی: «ر» / ایهام تناسب: هوا، خاک

بازگردانی: ای حافظ! اگر در آرزوی رسیدن به معشوق هستی، باید در برابر اهل فضیلت و کمال، فروتن و خاکسار باشی.

پیام: فروتنی در برابر هنرمندان

حافظ (725– 7۹2 هـ. ق.)

درک و دریافت

1- برای خوانش این شعر، چه نوع آهنگ و لحنی را برمی گزینید؟ دلیل خود را بنویسید. – لحنی آموزشی و تعلیمی مناسب است؛ زیرا سخنور در این غزل در پی آموزش خوانندگان و رهروان است.

2- مفهوم مشترک هر یک از گروه بیت های زیر را بیان کنید.

الف) بیت های سوم و پنجم: رها کردن دلبستگی به جهان مادی

ب) بیت های ششم و نهم:  توکل کردن به خداوند

آموزه سوم: آزادی و دفتر زمانه

آزادی

1- ناله مرغ اسیر این همه بهر وطن است / مسلک مرغ گرفتار قفس همچو من است

قلمرو زبانی: مرغ: پرنده ‌/ بهر: برای (همآوا بحر: دریا) / وطن: میهن (قبل از مشروطه وطن به معنای زادگاه به کار می رفته است) / مسلک: روش، طریق  / گرفتار قفس: زندانی / همچو: مانند / قلمرو ادبی: قالب: غزل اجتماعی / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (ویژه رشته انسانی) / ناله: منظور «خواندن و شعر گفتن» / مرغ: استعاره از خود سخنور / همچو من: تشبیه، جانبخشی / مرغ: واژه آرایی / مرغ، گرفتار، قفس، اسیر: تناسب / واج آرایی: نقش نمای اضافه، «م»

بازگردانی: آواز خواندن پرنده اسیر (خود سراینده) برای میهنش است. روش مرغ در قفس افتاده نیز همانند من است.

پیام: میهن دوستی

2- همّت از باد سحر می‌طلبم گر ببرد / خبر از من به رفیقی که به طرف چمن است

قلمرو زبانی: همّت: گرایشی نیرومند به پیشرفت و دستیابی به هدفهای والا(در اینجا کمک)، در اصطلاح تصوف عبارت است از توجه قلب با تمام قوای روحانی خود به جانب حق (1-عزم و اراده 2- دعای خیر، کمک) / طرف: کنار، کناره / به: در / قلمرو ادبی: باد سحر: جانبخشی، استعاره، نماد پیام رسانی / واج آرایی «ب» / چمن، من: جناس افزایشی / چمن: مجاز از باغ و بوستان / به طرف چمن است: کنایه از این که آزاد است

بازگردانی: یاری و کمک از باد بامدادی می‌خواهم که پیام مرا به یارم که در باغ و بوستان آزادانه خوش می‌گذراند برساند تا برای آزادی من کاری انجام دهد.

پیام: درخواست کمک

3- فکری ای هموطنان در ره آزادی خویش / بنمایید که هر کس نکند مثل من است

قلمرو زبانی: حذف به قرینه لفظی: فکری در مصراع دوم / قلمرو ادبی: فکری بنمایید: کنایه از کاری انجام دهید / مثل من: تشبیه

بازگردانی: ای هم میهنان برای آزادی خودتان کاری انجام دهید و گرنه شما نیز مانند من گرفتار و زندانی می‌شوید.

پیام: به دنبال آزادی بودن

4- خانه‌ای کاو شود از دست اجانب آباد / ز اشک ویران کنش آن خانه که بیت الحزن است

قلمرو زبانی: کاو: که او، مرجع ضمیر آن «خانه» / اجانب: ج اجنبی، بیگانه / از: با / بیت الحزن: خانه اندوه ، غمکده، ماتمکده / (آن خانه) بیت الحزن است: حذف به قرینه لفظی / قلمرو ادبی: خانه: استعاره از کشور و میهن / دست: مجاز از توان و نیرو / با اشک ویران کردن: اغراق / تلمیح: اشاره به داستان حضرت یعقوب یا داستان حضرت زینب/ آباد، ویران: تضاد / بیت الحزن است: تشبیه فشرده یا رسا / واژه آرایی: خانه

بازگردانی: کشوری که با توانمندی و امکانات بیگانگان آباد شود باید آن کشور را با اشک مردم ویران کرد؛ زیرا آن کشور همانند ماتمکده است نه کشور.

پیام: قطع امید از بیگانگان

5- جامه‌ای کاو نشود غرقه به خون بهر وطن / بدر آن جامه که ننگ تن و کم از کفن است

قلمرو زبانی: جامه: تن پوش / بهر: برای (همآوا بحر: دریا) / بدر: پاره کن (بن ماضی: درید، بن مضارع: در) / که: زیراکه / ننگ: بی آبرویی، شرمندگی / کم: کمتر، کم ارزش تر/ قلمرو ادبی: جامه: مجاز از تن / غرقه به خون: آغشته به خون، استعاره، کنایه از جان فشانی / بدر آن جامه: کنایه از نابود کن/ تن: مجاز از انسان / واج آرایی «ن»، «ک»/ واژه آرایی: جامه / جامه، تن، کفن: تناسب

بازگردانی: بدنی که برای میهنش آغشته به خون نگردد و انسانی که برای کشورش جان فشانی نکند، آن را باید نابود کرد؛ زیرا باعث ننگ انسان است و کم ارزش تر از کفن.

پیام: جان فشانی

6- آن کسی را که در این ملک سلیمان کردیم / ملت امروز یقین کرد که او اهرمن است

قلمرو زبانی: کس: منظور محمد علی شاه / مُلک: پادشاهی، فرمانروایی، کشور / اهرمن: شیطان / قلمرو ادبی: تلمیح / واج آرایی «ک» / سلیمان، اهرمن: تضاد / سلیمان کردیم: تشبیه، به فرمانروایی رساندیم / تناسب: ملک، سلیمان، اهرمن / او اهرمن است: تشبیه

بازگردانی: آن کسی را در کشورمان همانند سلیمان به فرمانروایی رساندیم، مردم امروز فهمیدند که او شیطان بوده است.

پیام: فساد فرمانروایان                                                                    ابوالقاسم عارف قزوینی

دفتر زمانه

1- هرگز دلـم برای کـم و بیش غـم نداشـت / آری نداشت غم که غم بیش و کم نداشت

قلمرو زبانی: آری (دلم) غم نداشت: حذف به قرینه لفظی / قلمرو ادبی: قالب: غزل / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (ویژه رشته انسانی) / کم، بیش: تضاد / واژه آرایی: کم، بیش، غم، نداشت / غم کم و بیش نداشتن: کنایه از در بند مادیات نبودن / کم، غم: جناس /

بازگردانی: هرگز من در بند مادیات و داشتن و نداشتن نبوده ام. هر کس در بند جهان مادی نباشد غم نخواهد داشت.

پیام: وارستگی

2- در دفـتر زمـانه فـتـد نامـش از قـلـم / هر ملّتی که مردم صاحب قلم نداشت

قلمرو زبانی: فتد: می‌افتد(بن ماضی: افتاد، بن مضارع: افت) / قلمرو ادبی: دفتر زمانه: اضافه تشبیهی / نامش از قلم فتد: کنایه از فراموش شدن / صاحب قلم: کنایه از نویسنده، اندیشمند / واژه آرایی: قلم / تناسب: دفتر، قلم، صاحب قلم / واج آرایی «م»

بازگردانی: هر ملتی که مردم دانا و دانشور نداشته باشد، نامش در درازنای تاریخ فراموش خواهد شد.

پیام: ماندگاری نام هنرمندان

3- در پیشگاه اهل خرد نیست محترم  / هر کس که فکر جامعه را محترم نداشت

قلمرو زبانی: پیشگاه: بارگاه / اهل خرد: خردمند / قلمرو ادبی: پیشگاه: مجاز از نظر و اندیشه / جامعه: مجاز از مردم جامعه / واژه آرایی: محترم /

بازگردانی: هر کس که به مردم ارج ننهد در نظر خردمندان ارجمند و گرامی نخواهد بود.

پیام: احترام به جامعه

4- با آنکه جیب و جام من از مال و می ‌تهی ست  / ما را فراغتی ست که جمشید جم نداشت

قلمرو زبانی: تهی: خالی / را: به معنای دارندگی و مالکیت / فراغت: آسایش و آرامش / جشید جم: حشو / که جمشید جم (آن فراغت را) نداشت: حذف به قرینه لفظی  قلمرو ادبی: واج آرایی «ج»، «م» / تلمیح به داستان جمشید، پادشاه پیشدادی / جناس: جام، جم؛ مال، ما / لف و نشر: جیب مال؛ جام می‌/ تهی بودن جیب از مال: کنایه از تهیدستی / تهی بودن جام از می: کنایه از نداشتن رفاه و خوشی  / مال، ما: جناس

بازگردانی: با آن که من تهیدستم و رفاه ندارم؛ اما آسایش و آرامشی دارم که جمشید آن آرامش را نداشت.

پیام: داشتن آرامش با وجود تهیدستی

5- انصاف و عدل داشت موافق بسی ولی  / چون فرّخی موافق ثابت قدم نداشت

قلمرو زبانی: بسی: بسیار / چون: مانند / فرخی: نام هنری سخنور / قلمرو ادبی: ثابت قدم: استوار رای، دارای اراده نیرومند، ثابت رای و ثابت عزم / موافق: هم رای و همراه، همداستان /  چون فرّخی: تشبیه / موافق: واژه آرایی / داشت، نداشت: تضاد /

بازگردانی: بسیاری از مردم با انصاف و عدالت همرای و همداستان بودند؛ اما کسی مانند فرخی برای دادگستری و عدالت پیشگی پایدار و استوار نبود.

پیام: پایداری در دادگستری                                                                                    فرخی یزدی

گنج حکمت: خاکریز

عملیات: اجرای عملیات نظامی / خطوط: ج خط / خطوط دشمن شکسته شد: کنایه از شکست و عقب نشینی / موسوم: نامیده / در دست داشت: کنایه از در اختیار داشت / باختن: از دست داشتن / احداث: پدید آوردن / خاکریز: پشته خاک، سنگر / سپیده دم: پگاه / دقایق: ج دقیقه / راضی: خرسند (هم آوا؛ رازی: اهل ری)/ زیر آتش گرفتن: گلوله باران کردن /

عیسی سلمان لطف آبادی

آموزه پنجم: دماوندیه

دماوندیه

دماوند در این قصیده، در بندهای ابتدایی، در معنای حقیقی به کار رفته است؛ امّا رفته رفته به عنوان نمادی از روشنفکران جامعه به کار رفته است و از این جهت این ویژگی­ها مورد نظر شاعر است: ۱- گوشه­گیری و انزوا  ۲- دلگیری از مردم زمانه ۳- داشتنِ اندیشه­هایِ بلند و متفاوت از مردم زمانه.

1- ای دیو سپید پای در بند/ ای گنبد گیتی ای دماوند

قلمرو زبانی: دیو سپید: موجودی افسانه­ای و اساطیری در شاهنامه که به دست رستم کشته می­شود. / گیتی: جهان /  قلمرو ادبی: قالب: قصیده / وزن: مفعول مفاعلن فعولن(رشته انسانی) / دیو سپید: استعاره از دماوند / ای گنبد: جان بخشی / گنبد گیتی: اضافه استعاری، گیتی مانند ساختمانی است که گنبد دارد / ای دماوند: جان بخشی / پای در بند بودن: کنایه از زندانی بودن / پای در بند بودن دماوند: جان بخشی / مصراع اول، تلمیح دارد به داستان دیوسپید از هفت خوان رستم در شاهنامه فردوسی (جنگ رستم با دیوسپید) / اغراق: در بلندی دماوند / واج آرایی: صامت «د»/

بازگردانی: ای دماوند که همانند دیوسپید، اسیر و گرفتار هستی، ای دماوند که همانند بام جهان برافراشته ای.

پیام: ستایش دماوند، اشاره به بلندی دماوند

2- از سیم به سر یکی کله خود/ ز آهن به میان یکی کمربند

قلمرو زبانی: سیم: نقره / میان: کمر، وسط / فعل «داری» به قرینه معنوی حذف شده است. / قلمرو ادبی: جان بخشی: نسبت دادنِ کلاهخود و کمربند به کوه/ سیم: استعاره از برف / کمربند آهنین: استعاره از میانه کوه که پر از سنگ‌ها و صخره‌های تیره رنگ است. / جان بخشی: قراردادن سر و کمر برای کوه / تناسب: سیم، آهن؛ سر، کله‌خود، میان؛ کله­خود، کمربند؛ میان، کمربند / تشبیه پنهان: برفها مانند کلاه خود و صخره ها مانند کمربندند.

بازگردانی: ای دماوند! تو کلاه جنگی سفیدی از نقره (برف) بر سر نهاده ای و کمربندی آهنین (صخره‌ها و سنگ‌ها) به کمر بسته ای.

پیام: وصف دماوند

3- تا چشم بشر نبیندت روی/ بنهفته به ابر، چهر دلبند

قلمرو زبانی: تا: حرف پیوند بیان علت، به معنیِ «به این دلیل که» / «ت»در«نبیندت روی» مضاف الیهِ «روی»، جهش ضمیر/ نهفتن: پنهان کردن (بن ماضی: نهفت، بن مضارع: نهنب) / قلمرو ادبی: جان بخشی: نسبت دادن روی و چهره به دماوند و نهفته شدن از مردم / تناسب: روی، چهره، چشم / حُسن تعلیل: سخنور علت پنهان شدنِ قله دماوند را در پشت ابر، بیزاری و دوری کردن از مردم نادان می‌داند. / دلبند: کنایه از گرامی و ارجمند

بازگردانی: چهره زیبای خود را در ابرها پنهان کرده­ای تا چشم آدمی روی تو را نبیند.

پیام: بیزاری دماوند از مردم، اشاره به بلندی کوه

4- تا وارهی از دم ستوران  / وین مردم نحس دیومانند

قلمرو زبانی: وارهی: رها شوی(بن ماضی: وارست، بن مضارع: واره) / ستور: چهارپا، جانوران چهارپا به ویژه اسب، استر و خر / وین: و این / نحس: شوم، بدیمن، بداختر، گجسته، ناهمایون / این بیت با بیت بعد، موقوف المعانی است./ قلمرو ادبی: دَم: نفس، مجاز از سخن / ستور: استعاره از انسان‌های پست و نادان / شبیه: مردم دیو مانند / حسن تعلیل

 بازگردانی: برای این­که از هم­صحبتی و هم­نشینی مردم نادان و شومِ دیوصفت رهایی یابی .......

پیام: بیزاری از مردم نادان

ارتباط معنایی دارد با: از این دیومردم که دام و دَدَند / نهان شو که هم­صحبتانِ بدند

5- با شیر سپهر بسته پیمان / با اختر سعد کرده پیوند

قلمرو زبانی: سپهر: آسمان / سعد: خجسته، مبارک، متضاد نحس / اختر سعد: سیّاره مشتری یا هرمز است که به خجسته مهین نامبردار است./ پیوند کردن: خویشاوندی کردن / قلمرو ادبی: شیر سپهر: استعاره از خورشید (به اعتبار آن که برج اسد خانه اوست) / جان بخشی: پیمان بستن دماوند با خورشید؛ پیوند دماوند با مشتری / اختر، سپهر: تناسب، اغراق / این بیت حُسن تعلیل نیز دارد: شاعر علت بلندی دماوند را تلاش او برای دوری از مردم زمانه می‌داند./ تناسب: سپهر، اختر؛ پیمان، پیوند

بازگردانی: با آفتاب پیمان بسته‌ای و با ستاره مشتری پیوند و پیوستگی پدید آورده ای.

پیام: اشاره به بلندی دماوند

6- چون گشت زمین ز جور گردون / سرد و سیه و خموش و آوند

قلمرو زبانی: جور: ستم / گردون: فلک، آسمان (در این­جا روزگار) / خموش: ساکت / آوند: آونگ، آویزان، آویخته / قلمرو ادبی: زمین، گردون: تضاد / جور گردون: جان بخشی، اضافه استعاری /  گشت: شد، ایهام تناسب در معنای گردیدن و چرخیدن / خموش گشتن زمین: جان بخشی / این بیت با بیت بعدی موقوف المعانی است. / حسن تعلیل: آسمان به خاطر ستم گردون خفه و خموش و معلّق است.

بازگردانی: هنگامی که زمین از بیداد و ستمِ آسمان (روزگار) اینچنین خفه و خاموش و آویزان شد،...

پیام: بیداد آسمان بر زمینیان

7- بنواخت ز خشم بر فلک مشت / آن مشت تویی تو ای دماوند

قلمرو زبانی: نواختن: کوبیدن(بن ماضی: نواخت، بن مضارع: نواز) / قلمرو ادبی: مشت کوبیدن زمین به فلک: جان بخشی / ای دماوند: جان بخشی / تو مشت هستی: تشبیه / واج آرایی: صامت «ت» و «ش» / واژه آرایی: مشت، تو

بازگردانی: زمین از شدت خشم، مشتی بر آسمان کوبید و تو ای دماوند همان مشت زمینی.

پیام: اعتراض زمین بر آسمان

8- تو مشت درشت روزگاری / از گردش قرنها پس افکند

قلمرو زبانی: پس افکند: پس افکنده، میراث، به جا مانده (صفت مفعولی مرکب کوتاه) / قلمرو ادبی: /  تشبیه: تو (دماوند) مشت روزگار هستی / مشت روزگار: جان بخشی برای روزگار؛ اضافه استعاری / واج آرایی «ش»، «ر»

بازگردانی: ای دماوند! تو مشت بزرگِ خشم و اعتراض دیرینه زمانه ای که از گذشت روزگاران به ما به جا مانده است.

پیام: اعتراض دماوند به ستم گردون

9- ای مشت زمین بر آسمان شو / بر وی بنواز ضربتی چند

قلمرو زبانی: شو: برو/ بنواز: بزن / مرجع «وی» آسمان است / ضربتی چند: ترکیب وصفی وارون (چند ضربت)/ چند: صفت مبهم / قلمرو ادبی: مشت زمین: جان بخشی و استعاره از دماوند /  زمین، آسمان: تضاد / مصرع دوم: جان بخشی / مشت، ضربت: تناسب

بازگردانی: ای دماوند که مشت زمینی! به آسمان برو و چند ضربه بر آسمان بکوب.

پیام: خیزش ضد بیداد

10- نی نی تو نه مشت روزگاری / ای کوه نی اَم ز گفته خرسند

قلمرو زبانی: نی نی: نه، قید نفی / نیَم: نیستم / گفته: مقصود شاعر، تشبیه در بیت پیشین است یعنی همان تشبیه دماوند به مشت./ خرسند: راضی / قلمرو ادبی: مشت روزگار: اضافه استعاری (جان بخشی)/ ای کوه: جان بخشی / واج آرایی: «ن»/ تشبیه: تو نه مشت روزگاری

بازگردانی: نه نه، تو مشت روزگار نیستی. ای کوه من، از این سخن خود (تشبیه دماوند به مشت) خشنود نیستم.

■ شاعر از همانندی دماوند به مشت روزگار خرسند نیست به این دلیل که مشت نشانه اعتراض و ستیز است در حالی که دماوند (مردم تهران یا روشنفکران) در مقابل ظلم و دشمنان خارجی خاموشی گزیدند.

پیام: بی تفاوتی روشنفکران

11- تو قلب فسرده زمینی / از درد ورم نموده یک چند

قلمرو زبانی: فسرده: یخ­زده، منجمد، افسرده و غمگین / یک چند: مدتی، چندی/ وَرَم: آماس / قلمرو ادبی: فسرده: ۱- یخ­زده، ۲- افسرده (ایهام) / تشبیه کوه دماوند به قلب فسرده زمین / وَرَم: استعاره از برآمدگی کوه / قلب زمین: جان بخشی، اضافه استعاری / قلب، درد، ورم: تناسب / واج آرایی: «د» / حسن تعلیل

بازگردانی: ای دماوند! تو قلب سرد و منجمد زمین هستی که از شدت درد و اندوه مقداری آماس کرده است.

پیام: اشاره به برآمدگی کوه دماوند

12- تا درد و ورم فرونشیند / کافور بر آن ضماد کردند

قلمرو زبانی: تا: حرف پیوند به معنیِ «برای اینکه» / فرونشیند: فروکش کند / کافور: ماده معطر جامدی که از گیاهانی چون ریحان، بابونه و چند نوع درخت به دست می‌آید. در قدیم به عنوان مرهم و دارو روی زخم می‌مالیدند./ ضماد: مرهم / ضماد کردن: بستن چیزی بر زخم، مرهم نهادن / قلمرو ادبی: ورم: استعاره از برآمدگی کوه / کافور: استعاره از برف­های قله دماوند / درد، ورم، ضماد: تناسب  / حُسن تعلیل / واج آرایی: «د»، «ر»

بازگردانی: برای این که درد و ورم تو آرام بگیرد و اندکی تسکین بیابد مرهمی از برف بر ورم تو نهاده اند.

پیام: اشاره به برف گیر بودن دماوند

13-  شو منفجر ای دل زمانه / وان آتش خود نهفته مپسند

قلمرو زبانی: نهفته: صفت مفعولی در نقش قید؛ پنهان شده / قلمرو ادبی: دلِ زمانه: اضافه استعاری (جان بخشی)، / دل استعاره از دماوند (نماد روشنفکران خاموش) / آتش: استعاره از خشم و خروش و اعتراض / تناسب: منفجر، آتش / منفجر شدن: کنایه از اعتراض

بازگردانی: ای کوه دماوند که چون قلب زمانه هستی، آتشفشان کن و بیش از این خرسند مباش که آتش درونت پنهان بماند.

پیام: دعوت به اعتراض

14- خامش منشین سخن همی گوی / افسرده مباش خوش همی خند

قلمرو زبانی: همی گوی: بگو(فعل امر استمراری) / افسرده: یخ زده، غمگین / خوش: قید کیفیت / همی خند: بخند (فعل امر) / قلمرو ادبی: خامش نشستن، سخن گفتن: تضاد / جان بخشی: سخن گفتن، خندیدن و خاموش نبودن دماوند / افسرده: ایهام؛ ۱- یخ زده ۲- غمگین / خاموش، افسرده: تناسب / خوش خندیدن: کنایه از افسردگی بدر آمدن / افسرده، خوش: تضاد

بازگردانی: ای دماوند (آگاهان خاموش جامعه)، خاموش و آرام نباش و چیزی بگو (اعتراض کن)، غمگین و ناخوش نباش و با شادی بخند.

پیام: دعوت به اعتراض

15- پنهان مکن آتش درون را / زین سوخته جان شنو یکی پند

قلمرو زبانی: سوخته جان: صفتِ مرکب، جانشین اسم، منظور «خودِ شاعر» است و مخاطبِ شاعر «کوه دماوند»./ یکی پند: پندی / قلمرو ادبی: آتش: استعاره از خشم و خروش / آتش، سوخته: تناسب /  واج آرایی: صامت «ن» / سوخته جان: کنایه از دردمند و سرد و گرم روزگار چشیده

بازگردانی: ای دماوند! خشم درونت را در دلت پنهان نکن، خشمت را بیرون بریز و از این شاعرِ دل­سوخته دردمند پندی بشنو.

پیام: دعوت به اعتراض

16- گر آتش دل نهفته داری / سوزد جانت به جانت سوگند

قلمرو زبانی: گر: اگر / نهفته: پنهان / سوختن: سوزاندن / «ت» در«جانت» در هر دو مورد نقش مضاف الیهی دارد / حذف فعلِ «می خورم» به قرینه معنوی / قلمرو ادبی: آتش دل: استعاره از خشم و خروش / سوختن جان: کنایه از نابود شدن / واژه آرایی: جان / تناسب: دل، جان

بازگردانی: اگر آتش درونت را بیرون نریزی و در دلت پنهان کنی به جان تو سوگند می­خورم که جانت را نابود می‌سازد.

پیام: دعوت به اعتراض

17- ای مادر سرسپید بشنو/ این پند سیاه بخت فرزند

قلمرو زبانی: سیاه بخت فرزند: ترکیب وصفی وارون، منظور خود «ملک­الشعرا بهار» است. / قلمرو ادبی: سر: مجاز از مو / مادر سر سپید: استعاره از دماوند، نمادی از مردم و فرهنگ ایران / سپید، سیاه: تضاد / سیاه بخت: کنایه از بدبخت، حس آمیزی / سرسپید: کنایه از پیر (اشاره به برف قله دماوند) / تناسب: مادر، فرزند / استعاره: موی سپید (برفها و قله کوه دماوند مانند موی سپید سر زنان است.)

بازگردانی: ای دماوند! ای مادر سرسپید و پیر من! پند فرزند بدبخت خودت را بشنو.

پیام: اندرز دماوند (روشنفکران)

18- برکش ز سر آن سپید معجر / بنشین به یکی کبود اورند

قلمرو زبانی: معجر: روسری، سرپوش / سپید معجر و کبود اورند: ترکیب وصفی وارون (معجرِ سپید، اورندِ کبود) / کبود: آبی سیر/  اورند: اورنگ، تخت، تخت پادشاهی / قلمرو ادبی: سپید معجر: استعاره از برف روی کوه / از سر برکشیدن معجر سپید: کنایه از دوری از گوشه نشینی، ضعف و خاموشی / اورند: مجازاْ فرّ و شکوه، شأن و شوکت / بر اورند نشستن: کنایه از قدرت­نمایی کردن، فرمانروایی کردن / سپید، کبود: تضاد

بازگردانی: ای دماوند، از ناتوانی و خاموشی دست بکش. بر اورنگ فرمانروایی بنشین و توانایی ات را نمایان کن.

پیام: نمودن توانایی

19- بگرای چو اژدهای گرزه / بخروش چو شرزه شیر ارغند

قلمرو زبانی: بگرای: حمله ور شو (حرکت کن) فعل امر از گراییدن (بن ماضی: گرایست، بن مضارع: گرای) / اژدها: مار بزرگ / گرزه: ویژگی گونه ای مار سمی و خطرناک / خروشیدن: فریاد زدن / شرزه: خشمگین،  غضبناک / ارغند: خشمگین و قهرآلود / قلمرو ادبی: گرزه، شرزه: جناس ناهمسان / تشبیه در مصرع نخست و دوم / واج آرایی: «ش»

بازگردانی: مانند اژدهای بزرگ و کُشنده، حمله­ور شو و مانند شیر خشمگین و قهرآلود، فریاد و خروش برآور. 

پیام: دعوت به اعتراض

20- بفکن ز پی این اساس تزویر/ بگسل ز هم این نژاد و پیوند

قلمرو زبانی: پی: پایه، شالوده، بن، بیخ / اساس: پایه (هم آوا← اثاث: لوازم خانه یا محل کار) / گسلیدن: پاره کردن، جداکردن (بن ماضی: گسل، بن مضارع: گسست) / تزویر: دورویی، ریاکاری / این نژاد و پیوند: منظور نژاد و پیوند ستمگران / قلمرو ادبی: اساس تزویر: پایه­های حکومت ریاکار، اضافه استعاری / از پی افکندن: کنایه از نابود کردن / نژاد، پیوند: تناسب / پی، اساس: تناسب / موازنه (برای رشته انسانی)

بازگردانی: پایه‌های این ساختمان ستم و ریا را ریشه کن ساز و نسل و نژاد این فرمانروایان بیدادگر را نابود ساز.

پیام: دعوت به مبارزه

21- بر کَن ز بُن این بنا که باید/ از ریشه بنای ظلم برکند

قلمرو زبانی: بن: ریشه / از بن برکندن: کنایه از نابود کردن کامل / «بنا» در مصرع نخست: استعاره از بیداد / از ریشه برکندن: کنایه از نابود کردن کامل / قلمرو ادبی: برکن، برکند: همریشگی، جناس / بنای ظلم: اضافه تشبیه / واج آرایی «ب»، «ن»

بازگردانی: این بنای ستم را نابود کن؛ زیرا بنای بیداد را باید ریشه کن کرد و نابود ساخت.

پیام: دعوت به مبارزه با ستمگر

22- زین بی خردان سِفله بستان / دادِ دلِ مردمِ خردمند

قلمرو زبانی: زین: از این / سفله: فرومایه، بدسرشت / ستاندن: گرفتن، (بن ماضی: ستاند، بن مضارع: ستان) / داد: حق و حقوق / قلمرو ادبی: بی خرد، خردمند: تضاد / بی خردان سفله: فرمانروایان ستمگر در زمان سخنور / واج آرایی صامت «د»، مصوت « -ِ »

بازگردانی: از این فرمانروایان بی خرد پست و فرومایه، حق انسان های خردمند و آگاه را بگیر.

پیام: گرفتن حق ستمدیدگان                                                                                                         بهار

کارگاه متن پژوهی

قلمرو زبانی

۱- معادل معنایی واژه‌های مشخّص شده را در متن درس بیابید.

سریر مُلک عطا داد کردگار تو را/ به جای خویش دهد هر چه کردگار دهد (ظهیر‌الدّین فاریابی) / سریر: اورند، تخت

دردناک است که در دام شغال افتد شیر / یا که محتاج فرومایه شود، مردِ کریم (شهریار) / فرومایه: سفله، پست

۲- از متن درس، چهار ترکیب وصفی که اهمّیت املایی داشته باشند، بیابید و بنویسید.
اختر سعد - مردم نحس - سپید معجر (ترکیب وصفی وارون)- شیر ارغند - بی‌خردان سفله

۳- در بیت‌های زیر، ترکیب‌های اضافی را مشخّص کنید.  

الف) تو مشتِ درشتِ روزگاری / از گردشِ قرن‌ها پس‌افکند  / مشت روزگار - گردش قرن

ب) زین بی‌خردانِ سفله بستان / دادِ دلِ مردمِ خردمند   / دادِ دل - دل مردم

ترکیب وصفی: ترکیب «اسم صفت» را ترکیب وصفی می گویند. اسم نخست موصوف و دومی صفت است؛ مانند: دست بلند.

ترکیب اضافی: ترکیب «اسم اسم» را ترکیب اضافی می گویند. اسم نخست مضاف و دومی مضاف الیه است؛ مانند: دست بهرام.

$  راه ‌شناسایی صفت و مضاف‌الیه

1- صفت،«تر و ترین» می‌پذیرد؛ امّا مضاف‌الیه نمی‌پذیرد. 2- صفت و موصوف یک پدیده‌اند؛ امّا مضاف‌ و مضاف‌الیه دو پدیده 3- موصوف «ی» ناشناس می‌پذیرد؛ امّا مضاف‌ نمی‌پذیرد.  4- اگر به ترکیب، صفت دیگری را بیفزاییم، در ترکیب اضافی، صفت مضاف‌الیه را وصف می‌کند و در ترکیب وصفی موصوف را؛ مانند: در چوبی بزرگ ، در خانۀ بزرگ.  5- مضاف الیه همیشه اسم است، پس «نشانۀ جمع» می‌پذیرد؛ اما صفت نمی‌پذیرد. 6- با افزودن «است» به ترکیب اضافی، جملۀ نامعنایی ساخته می‌شود. 7- صفت نقش مسندی می‌پذیرد؛ امّا اسم نمی‌پذیرد.

قلمرو ادبی

۱- در کدام بیت‌ها آرایه «حُسن تعلیل» به کار رفته است؟ دلیل خود را بنویسید.

بیت ۳: شاعر علت در ابر پوشیده بودن قلّه دماوند را مخفی ماندن از چشم مردم دانسته است؛ این دلیل ادبی اما غیر علمی، آرایه حسن تعلیل پدید آورده است.

بیت ۵: شاعر علت پیمان بستن دماوند با شیر سپهر و پیوند کردن با اختر سعد (بلندی و ارتفاع دماوند) را رهایی از مردم نحس دیو مانند می‌داند؛ این ادعای غیرواقعی اما ادبی حسن تعلیل است.

بیت ۱۲: شاعر علّت ریختن برف بر قلّه دماوند را فرونشاندن درد و ورم او دانسته است. این ادعای ادبی اما غیر واقعی حسن تعلیل را پدید آورده است.

۲- در بیت‌های زیر، استعاره‌ها را مشخّص کنید و مفهوم هر یک را بنویسید.

از سیم به سر یکی کُله خُود / ز آهن به میان یکی کمربند

سیم (استعاره از برف) / آهن (استعاره از صخره‌ها و سنگ‌ها)

پنهان مکن آتش درون را / زین سوخته‌جان، شنو یکی پند

آتش (استعاره از خشم)

۳- شعرهای «دماوندیه» و «مست و هشیار» را از نظر قالب مقایسه کنید.
قالب شعر «دماوندیه» قصیده و قالب شعر «مست و هوشیار» قطعه است. در قصیده بهار مصراع نخست و مصراع‌های زوج و در قطعه پروین فقط مصراع‌های زوج هم‌قافیه‌اند.

قلمرو فکری

۱- محمّد تقی بهار شعر دماوندیه را در سال ۱۳۰۱ هجری شمسی سرود. در این سال به تحریک بیگانگان، هرج و مرج قلمی و اجتماعی و هتّاکی‌ها در مطبوعات و آزار وطن‌خواهان و سستی کارِ دولت مرکزی بروز کرده بود. بهار این قصیده را با تأثیر پذیری از این معانی گفته است؛ با توجّه به این نکته، به پرسش‌های زیر پاسخ دهید.  (هتّاکی: )

الف) مقصود شاعر از «دماوندیه» و «سوخته‌جان» چیست؟

دماوند: آگاهان و آزادی‌خواهان/ خاموش جامعه.
سوخته‌جان: خود شاعر که همان ملک‌الشعرای بهار است.

ب) چرا شاعر خطاب به «دماوند» چنین می‌گوید؟              «تو قلبِ فسرده زمینی / از درد، ورم نموده یک چند»

زیرا او را مظلومی می‌داند که مورد ظلم واقع شده و به خاطر این ظلم از زمین سر بیرون آورده است.

۲- معنی و مفهوم بیت زیر را به نثر روان بنویسید.

بفکن ز پی این اساسِ تزویر / بگسل ز هم این نژاد و پیوند

بازگردانی: پایه و شالوده این همه فریب و دورویی و نژاد ستمگران را از ریشه بر کن.
پیام: آرزوی نابودی حکومت تزویرگر و ستمگر

۳- مفهوم مشترک سروده‌های زیر را بنویسید.

■ شو منفجر ای دل زمانه / وان آتش خود نهفته مپسند (بهار)

دلا خموشی چرا؟ چو خُم نجوشی چرا؟ / برون شد از پرده راز، پرده‌پوشی چرا؟ (عارف قزوینی)

هر دو بیت خواننده را برای بیان دردها، رنج‌ها و اعتراض به وضع موجود و نابه‌سامانی مسائل کشور تشویق می‌کند.

۴-

روان خوانی: جاسوسی که الاغ شد

می‌گویم: «حاجی! شما هر چه دستور بدهید به دیده منّت. الآن بگو چاه بِكَنم؛ بگو از دیوار راست بالا بروم؛ بگو با دست‌هایم برایت خاکریز بزنم؛ اصلاً بگو تا یک ماه به مادرزنم زنگ نزنم؛ تمام این کارها شدنی است؛ امّا به من نگو که با این پانزده تا مینی که برایمان مانده، دشت به این بزرگی را مین گذاری کنم! هیچی نباشه واسه مین گذاری این منطقه دو هزار تا مین لازم داریم. دشت است، زمین فوتبال دستی نیست که نوکرتم!»

قلمرو زبانی: دیده: چشم / به دیده منّت: چشم، فرمان می‌بریم، حذف فعل به قرینه معنوی / شدنی: ممکن / واسه: برای / قلمرو ادبی: از دیوار راست بالا رفتن: کنایه از انجام کار دشوار 

حاجی از حرف‌هایم خنده‌اش می‌گیرد اما به زور سعی می‌کند جلوی خنده‌اش را بگیرد. می‌گوید:

- «حاج احمد آقا! پسر گل گلاب! دشمن عن‌قریب است که توی این دشت وسیع عملیات کند. توکّلت به خدا باشد. چه بسا همین پانزده تا مین هم برایمان کاری افتاد. خدا را چه دیدی برادر من؟ از قدیم گفته‌اند کاچی به از هیچی! شما همین پانزده تا مین را مقابل دشمن کار بگذارید، خداوند کریم است.»

قلمرو زبانی: خنده اش می‌گیرد: شروع می‌کند به خندیدن / پسر گل گلاب: تشبیه / عن قریب: به زودی (هم آوا؛ غریب: ناآشنا، ناشناس) / عملیات:‌ اجرای طرح نظامی / کاری افتاد: مؤثر واقع شد / کریم: بخشنده / قلمرو ادبی: خدا را چه دیدی: کنایه از«حتا رخداد ناشدنی هم می‌تواند با کمک خدا اتفاق بیفتد.» /  کاچی به از هیچی: ضرب المثل (کم داشتن بهتر از هیچ نداشتن است.)

 نمی‌دانم چه بگویم. روی حرف حاجی که خودش از عاملان بزرگ و قدیمی تخریب است، حرفی نمی‌توانم بزنم؛ امّا این کاری که از ما می‌خواهد، درست مثل این است که بخواهیم با یک کاسه ماست، با آب یک دریاچه، دوغ درست کنیم.

حاجی آن قدر مهربان و دوست داشتنی است که جرئت کنم برای آخرین بار با شوخی از این کارش انتقاد کنم. می‌گویم.

- هر چه شما بفرمایید حاجی. امّا خدا وکیلی ما را که سر کار نگذاشته‌ای؟ بالاغیرتاً اگر می‌خواهی ما را به دنبال نخود سیاه و این جور چیزها بفرستی، بگو، من به جان مادرم از صبح تا شب توی این دشت، پاره آجر و سنگ و کلوخ به جای مین کار می‌گذارم!

قلمرو زبانی: عامل: عملیات کننده / تخریب: نابودی/ قدر: اندازه (هم آوا؛ غدر: نابکاری، خیانت) / خدا وکیلی: به راستی / بالا غیرتا: از روی جوانمردی / قلمرو ادبی: روی حرف ... حرف زدن: کنایه از رد کردن / با یک کاسه ماست ... دوغ درست کردن: کنایه از کار نشدنی انجام دادن / سر کار گذاشتن: کنایه از فریفتن / ما که ... سر کار بگذاریم: پرسش انکاری / به دنبال نخود سیاه فرستادن: به کار بیهوده گماردن برای فریب

حاجی جلو می‌آید. پیشانی‌ام را می‌بوسد. دست‌هایم را توی دستش می‌گیرد و می‌گوید: «مؤمن خدا! ما که باشیم که شما را سرکار بگذاریم، ما پانزده تا مین داریم و غیر از این هم نداریم و راه چاره‌ای هم فعلاً نداریم. باید به تکلیفمان عمل کنیم. بروید و به هر وسیله‌ای که شده این مین‌ها را توی دشت، روبه‌روی دشمن کار بگذارید. خداوند کریم است. بروید و معطّل نکنید.»

با اینکه ته دلم از این کار بی‌نتیجه سر در نمی‌آورد؛ امّا فرمان حاجی برایم اجرا نشدنی نیست. چاره‌ای ندارم، باید این کار را انجام بدهم.

قلمرو زبانی: فعلاً: به طور موقت / معطل کردن: تأخیر کردن / قلمرو ادبی: سر در آوردن: کنایه از دریافتن

دوستم احمدرضا را صدا میزنم و ماجرا را به او می‌گویم. تصمیم می‌گیریم برویم الاغی پیدا کنیم و مین‌ها را بار الاغ کنیم و بزنیم به دشت؛ روبه‌روی مواضع عراقی‌ها. اوّلین خر را که می‌بینیم، تصمیم به خریدش می‌گیریم. احمدرضا زل می‌زند به چشمان خر و انگاری که صد سال است الاغ شناس بوده باشد؛ آرام در گوشم می‌گوید:

- احمد، این خر، خبر خوبی نیست. خیلی چموش است. من می‌دانم که کار دستمان می‌دهد؟ از چشمانش شرارت و حیله گری می‌بارد!

قلمرو زبانی: بزنیم به دشت: برویم / مواضع: موضع ها / زل زدن: خیره  شدن / انگاری: گویی/ چموش: سرکش / قلمرو ادبی: کار دست کسی دادن: کنایه از دچار مشکل کردن / از چشمانش شرارت ... می‌بارد: استعاره، کنایه

احمدرضا چنان جدی حرف می‌زند که نزدیک است باورم شود؛ می‌گویم: - مرد حسابی! خر، خر است دیگر. ما که نیامده‌ایم خرید و فروش خر کنیم.

مین‌ها را که کاشتیم، خر را می‌آوریم به قیمت مناسب به صاحبش می‌فروشیم. نکند خیال کردی این خر، جاسوس صدام است؟!

احمدرضا اخلاقش همین طوری است. خنده‌دارترین چیزها را آن قدر جدّی می‌گوید که آدم نمی‌داند باور کند یا نه!

خر، هنوز اول کاری چموشی می‌کند و هر چه افسارش را می‌کشیم، جلو نمی‌آید امّا بالاخره بعد از ساعتی مین‌ها را بار خر می‌کنیم و راه دشت را در پیش می‌گیریم.

قلمرو زبانی: مرد حسابی: حسابگر / قدر: اندازه (هم آوا؛ غدر: نابکاری، خیانت) / افسار: عنان

خر سلّانه سلّانه راه می‌آید و گاهی می‌ایستد و این سو و آن سو را بو می‌کشد و علف و خاری را پوزه می‌زند و دوباره راه می‌افتد. نزدیک‌تر که می‌شویم، اوضاع خطرناک می‌شود. احمدرضا افسار خر را به دست گرفته و او را قدم به قدم و با احتياط جلو می‌کشد. کم کم به محلّی که باید مین‌ها را روی زمین بکاریم، می‌رسیم. هفت تا مین یک طرف خر و هشت تا مین هم سمت دیگر خر، بار کرده‌ایم. احمدرضا می‌گوید: بهتر است خر را روی زمین بنشانیم.» امّا خر، خری نیست که با این آسانی‌ها حرف ما را گوش کند و مثل بچّه خر روی زمین بنشیند! احمدرضا اوّل به شوخی دهانش را داخل گوش خر می‌کند و آرام می‌گوید:

قلمرو زبانی: سلانه: آهسته / پوزه: پیرامون دهان جانوران / قلمرو ادبی: علف و خار را پوزه می‌زند: کنایه از خوردن / مین را ... بکاریم: دفن کنیم، کار بگذاریم / تشبیه: مثل بچّه خر روی زمین بنشیند

- خر جان! بفرما بنشین. این جوری خیلی تابلو هستی!

امّا خر، انگار که مگسی توی گوشش رفته باشد، مدام آن را تکان می‌دهد و به سر و صورت احمدرضا می‌کوبد.

دو نفری سعی می‌کنیم خر را هر طور که هست روی زمین بنشانیم، امّا خر، پر زور است و نمی‌نشیند. احمدرضا می‌گوید: «این خر، زبان آدمیزاد حالیش نیست. از اوّل هم گفتم یک خر زبان فهم بخریم، گفتی همین خوب است!»

قلمرو زبانی: زبان فهم: فهمیده، باشعور / قلمرو ادبی: تابلو هستی: تشبیه فشرده اسنادی (مانند تابلو هستی که همه تو را می بینند.)

می‌گویم: ای بابا! این قدر خرخر نکن. ما اگر قرار بود توسّط دشمن دیده شویم که دیده می‌شدیم. بیا کمک کن مین‌ها را کار بگذاریم و برویم.»

همین که می‌خواهیم اوّلین مین را برداریم، ناگهان خر سرش را بالا می‌گیرد و با صدای بلند شروع به عرعر می‌کند. این جای کار را دیگر نخوانده بودیم. دلم می‌خواهد دهان خر را با جفت دست‌هایم بگیرم و خفه‌اش کنم، ای لعنت بر دهانی که بی موقع باز شود.

از اوّل تا آخر آوازش ده ثانیه طول می‌کشد دل توی دلمان نیست. الآن است که لو برویم و دشمن متوجّه ما بشود.

آواز الاغ که تمام می‌شود، دوباره آواز دیگری را شروع می‌کند. احمدرضا می گوید: «نگفتم این جاسوس دشمن است؟!»

قلمرو ادبی: این جای ... نخوانده بودیم: کنایه، پیش بینی نمی کردیم، طبق برنامه پیش نرفت

و با خشم چنان با لگد به پشت خر می‌زند که خر آوازش را نیمه کاره رها می‌کند و جفتک می‌اندازد و چهار نعل به طرف خاکریز دشمن می‌دود.

- این چه کاری بود؟ چرا خر را فراری دادی؟ احمدرضا می‌گوید: «بگذار برود گم شود خر نفهم! حالا باید خودمان هم در برویم، الآن است که لو برویم. چنان زدم که دیگر هوس نکند بی موقع آواز بخواند!»

چاره‌ای نیست. برخلاف مسیر خر می دویم و خودمان را از منطقه دور می‌کنیم. به داخل مواضع خودمان که می‌رسیم، نمی‌دانیم از خجالت به حاجی چه بگوییم! بگوییم حریف یک الاغ نشدیم؟

قلمرو زبانی: لو برویم: جای نهفتن مان آشکار شود / نفهم: بی شعور / در رفتن: گریختن / قلمرو ادبی: آواز دیگری را شروع: استعاره از عرعر / چهار نعل: کنایه از به تاخت، تند / آواز بخواند: استعاره از عرعر خر /

حاجی خودش به استقبال ما می‌آید؛ با دیدن چهره‌های عرق کرده و سرهای پایین افتاده‌مان مثل اینکه ماجرا را حدس زده باشد، می‌گوید:

- به به! دو تا پهلوان، احمد! چقدر زود برگشتید؟ بالاخره کار خودتان را کردید؟! این جمله آخر را طوری می‌گوید که یک لحظه گمان می‌کنیم متوجّه خرابکاری ما شده و به ما طعنه می‌زند امّا حاجی اهل این حرف‌ها نیست. می‌نشینیم کنارش و با خجالت، همه چیز را برایش مو به مو توضیح می‌دهیم. حاجی می‌خندد و بعد می‌گوید: «آن پانزده تا مین را هم به باد دادید؟ فقط باید مطمئن شوم که کوتاهی نکردید!»

قلمرو زبانی: بالاخره: سرانجام / طعنه زدن: سرزنش کردن / قلمرو ادبی: مو به مو: کنایه از دقیق / به باد دادن: کنایه از نابود کردن /

نمی‌خواهم دروغ بگویم. اشاره به احمدرضا می‌کنم و می‌گویم: «به نظر من این لگد آخری که احمدرضاخان به الاغ زد، اضافی بود!»

روزهای سخت ما خیلی زود می‌رسد. مین‌هایی که قرار بود برسد، هنوز نیامده است. اگر جلوی دشمن مین گذاری کرده بودیم، حالا خیالمان راحت‌تر بود.

تمام نیروها منتظر حمله دشمن هستند؛ امّا یک روز، دو روز، سه روز می‌گذرد و خبری نمی‌شود.

بچّه‌های شناسایی همین روزها در یک عملیّات محدود، یک عراقی را اسیر کرده‌اند تا اطّلاعاتی از او بگیرند.

اسیر حرف‌های عجیبی می‌زند:

- عملیّاتی در کار نیست. فرماندهان ما بعد از بررسی‌های زیاد به این نتیجه رسیده‌اند که با وجود هزاران مینی که ایرانی‌ها توی دشت کار گذاشته‌اند، تلفات سنگینی خواهیم داد!

- هزاران مین؟ شما از کجا فهمیدید؟ اسير بعثی لبخند کنایه آمیزی می‌زند و می‌گوید: «خیال کردید ما الاغ هستیم؟ ما آن الاغی را که بار مین رویش بود، گرفتیم. همه ما از تعجّب شاخ در آوردیم. آن قدر مین اضافه آوردید که بار الاغ کردید که به عقب بفرستید امّا خبر نداشتید که الاغ با فرار کردنش به سمت مواضع ما، همه چیز را لو داد.»

همه به هم زل زدیم و در میان بهت و حیرت اسیر دشمن، همراه با حاجی با صدای بلندی از ته دل خندیدیم ... .

قلمرو زبانی: بعثی: عضو حزب بعث / بهت: حیرت / قلمرو ادبی: شاخ در آوردن: کنایه شگفت زده شدند / قصه شیرین فرهاد: ایهام، حس آمیزی

قصه شیرین فرهاد، احمد عربلو

درک و دریافت

۱- درباره شیوه بیان نویسنده توضیح دهید.

 نویسنده با زبان ساده، صمیمی و در عین حال طنزآمیز و خنده‌دار یک ماجرا را بیان می‌کند. عبارات عامیانه و محاوره‌ای، نوشته را به زبان کوچه و بازار نزدیک کرده و در عین حال به نوشته، صداقت و صمیمیت بخشیده است.

۲- درباره‌ فضا و حسّ و حال حاکم بر این متن به اختصار بنویسید.

فضای داستان گیرا و دوست داشتنی است. لحن ساده و طنزآمیز متن کمک کرده است تا مخاطب با این ارتباط نزدیک‌تری برقرار کند. ماجرای داستان از یک سو و صداقت گوینده از سوی دیگر، حسّ خوبی را به خواننده منتقل می‌کند و ماجرای داستان را برای هر خواننده‌ای قابل باور می‌سازد. در کل، فضای داستان شاداب و پر از شوخ‌طبعی است.

آموزه ششم: نی نامه

1- بشنو این نی چون شكایت می‌كند  /  از جدایی‌ها حكایت می‌كند

قلمرو زبانی: مقصود از جدایی: جدایی روح جزئی (انسان) از روح كل (خدا) است./ چون: چگونه / قلمرو ادبی: قالب: مثنوی / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن، سبک عراقی، نوع ادبی: غنایی (رشته انسانی) / «نی» استعاره از مولانا یا نماد هر انسان آگاه و دور مانده از اصل خویش / جانبخشی: حکایت کردن نی / جناس ناهمسان: حكایت، شكایت

بازگردانی:  هنگامی كه نی بانگ بر می‌آورد و از درد دوری و جدایی خود گله می‌كند به آن گوش فرادار.

پیام: ناله آدمی به خاطر دوری از حق، هجران

گوشزد: هجده بیت نخست مثنوی معنوی به «نی نامه» نام برآورده است.

2- كز نیستان تا مرا ببریده اند  / در نفیرم مرد و زن نالیده اند

قلمرو زبانی: کز: که از  / نیستان: نیزار/ ببریده اند: جدا کرده اند / نفیر: فریاد و زاری به صدای بلند / قلمرو ادبی: نیستان: استعاره از عالم معنا / «مرد و زن» مجاز از همه هستی و همه موجودات / واج آرایی: «ن» / تضاد: مرد، زن / جانبخشی

بازگردانی: از زمانی كه مرا از نیستان (عالم معنا) و خاستگاهم جدا كرده اند، همۀ هستی از سوز و جانگداز من به ناله و زاری درآمده اند.

پیام: اندوه هستی به دلیل جدایی از عالم معنا.

3- سینه خواهم شرحه شرحه از فراق /   تا بگویم شرح درد اشتیاق

قلمرو زبانی: شرحه: پاره گوشتی که از درازا بریده باشند / شرحه شرحه: پاره پاره / فراق: جدایی (همآوا← فراغ: رفاه و آسایش) / اشتیاق: میل قلب به دیدار محبوب؛ در متن درس کشش روح کمال طلب و خداجو در راه شناخت پروردگار و ادراک حقیقت هستی/ قلمرو ادبی: سینه: مجاز از شنونده دردمند و دردآشنا / شرحه شرحه شدن دل: کنایه از درد و رنج کشیدن / جناس: شرحه، شرح / واج آرایی: «ش»‌ / واژه آرایی: «شرحه»

بازگردانی:  برای بازگفت درد اشتیاقم، شنونده‌ای می‌خواهم كه دوری از یار را آزموده باشد و دلش از درد و داغ جدایی سوخته باشد.

پیام: حال دلشده را فقط دلشده درمی یابد. / جستجوی همدرد

4- هر كسی كاو دور ماند از اصل خویش /   بازجوید روزگار وصل خویش

قلمرو زبانی: کاو: که او / اصل: ریشه و خاستگاه، سرچشمه / بازجوید: جستجو می‌کند / وصل: پیوند و پیوستگی / قلمرو ادبی: جناس ناهمسان: اصل، وصل / تلمیح به «إنّا لله و إنّا الیه راجِعون» و «كلُّ شیءٍ یَرجعُ الی أصلِه»

بازگردانی: هر كسی از جایگاه و میهن اصلی خویش دور مانده باشد، پیوسته در آرزوی رسیدن به جایگاه اصلی خود است.

پیام: بازگشت به جایگاه اصل.

5- من به هر جمعیّتی نالان شدم  /  جفت بدحالان و خوش حالان شدم

قلمرو زبانی: جمعیّت: گروه مردم / بدحالان: كسانی كه سیر و سلوك آنها به سوی حق کند است / خوش حالان: رهروان راه حق که از سیر به سوی حق شادمان اند./ قلمرو ادبی: جناس: نالان، حالان ؟/ تضاد: بدحالان، خوش حالان / جفت شدن: کنایه از همراهی و همنشینی / بدحالان و خوش حالان: مجاز از همگان

بازگردانی: من ناله عاشقانه ام را برای همۀ انسان‌ها سر داده ام و با رهروان کندرو و تندرو همراه گشته ام.

پیام: همراه شدن نی با همگان، انعطاف پذیری نی.

6- هر كسی از ظنّ خود شد یار من /  از درون من نجُست اسرار من

قلمرو زبانی: ظنّ: گمان و پندار / اسرار: ج سرّ (شبه هم‌آوا؛ اصرار: پافشاری) / قلمرو ادبی: جناس: ظن، من / واژه آرایی: من / واج آرایی «‌ن»

بازگردانی:  هرکس در حد فهم خود و از روی گمان و پندارش با من همراه و یار شود؛ حقیقت حال مرا درنمی یابد.

پیام: نهفتن راز از ظاهربینان، نقش ظرفیت وجودی مردم در پی بردن به اسرار.

7- سِرّ من از ناله من دور نیست /  لیك چشم و گوش را آن نور نیست

قلمرو زبانی: سرّ: راز / لیک: ولی / را: نشانه دارندگی و مالکیت / قلمرو ادبی:«چشم و گوش» مجاز از حواس ظاهری/ «نور» نماد شناخت ایزدی و استعاره از بینشمندی و دانایی/ جناس: دور، نور / واژه آرایی: من / چشم و گوش: تناسب/ ناله نی: منظور آهنگ نی است، جانبخشی

بازگردانی:  رازهای من در ناله‌های من نهفته است؛ امّا با چشم و گوش و حواس ظاهری نمی‌توان به حقیقت این ناله پی برد.

پیام: لازمه پی بردن به رازهای ایزدی حواس باطنی است./ ظاهر نشانگر باطن است

8- تن ز جان و جان ز تن مستور نیست  / لیك كس را دید جان دستور نیست

قلمرو زبانی: مستور: پوشیده، پنهان (هم‌آوا؛ مسطور: نوشته شده) / دید: دیدن، مصدر کوتاه / را: به معنای دارندگی / دستور: اجازه، راهنما، وزیر / قلمرو ادبی: جناس ناهمسان: مستور، دستور / قلب و عكس: تن ز جان و جان ز تن (رشته انسانی) / تن، جان: تضاد/ واژه آرایی: جان، تن/ واج آرایی: «ن»

بازگردانی:  اگرچه جان و تن بسیار به هم نزدیک اند و هیچ یک از دیگری پوشیده نیست؛ امّا هر چشمی توانایی دیدن جان را ندارد.

پیام: نادیدنی بودن روح، لازمه دیدن جان داشتن حواس باطنی است.

9- آتش است این بانگ نای و نیست باد /  هر كه این آتش ندارد، نیست باد

قلمرو زبانی: بانگ:‌ صدای / نای: نی، گلو / «باد» دوم: فعل دعایی، (بود← بواد← باد)/  قلمرو ادبی: تشبیه فشرده: بانگ نای، آتش است / نای: نی، گلو (ایهام) / جناس همسان: «نیست باد» در مصراع نخست و دوم، « نیست» در مصراع نخست فعل و در مصراع دوم صفت است به معنای «نابود»؛ باد در مصراع نخست اسم است و در مصراع دوم فعل دعایی، «ذوقافیتین» (رشته انسانی)/ بانگ نای باد نیست: تشبیه؛ وجه شبه: مادی و بی ارزش بودن / آتش دوم: استعاره از عشق یا بانگ عاشقانه نی است./ واژه آرایی: آتش / باد، آتش: تناسب / تضاد: است، نیست / ایهام تناسب: باد در مصراع دوم با آتش  /

بازگردانی:  آوازی که از این نی(مولانا) برمی خیزد، آتش عشق است و باد بی ارزش نیست. در وجود هر کس، آتش عشق راه نیافته باشد، نابود گردد.

پیام: ارزشمندی عشق، نابود شدن بی بهرگان از عشق

10- آتش عشق است كاندر نی فتاد  / جوشش عشق است كاندر می ‌‌فتاد

قلمرو زبانی: کاندر: که در / فتاد: افتاد (بن ماضی: فتاد، بن مضارع: افت) / قلمرو ادبی: آتش عشق: اضافه تشبیهی (تشبیه فشرده یا رسا) / نی، می‌: جناس / واج آرایی«ش» / واژه آرایی: عشق، کاندر، است، فتاد / «جوشش عشق»: اضافه استعاری، عشق مانند شرابی است که می‌جوشد / ترصیع (رشته انسانی) / حسن تعلیل: جوشش می ‌‌به دلیل عشق است.

بازگردانی:  سوز و گداز آتش عشق است كه ناله نی را اثر گذار كرده است. جوشش و شور خم باده نیز از اثر عشق است.

پیام: عشق در همه هستی جاری است

11- نی، حریف هر كه از یاری برید /  پرده‌هایش پرده‌های ما درید

قلمرو زبانی: حریف: همدم، یار، دوست، همراه (امروزه به معنای رقیب) / یار: دلبر، معشوقه / دریدن: پاره کردن  (بن ماضی: درید، بن مضارع: در)قلمرو ادبی: بریدن: كنایه از جدا شدن و دور ماندن / جناس: «پرده» نخست: نت، در اصطلاح موسیقی یعنی آهنگ و نغمه‌های مرتّب، پرده دوم پوشش، حجاب / «پرده‌ دریدن» كنایه از رسوا و فاش كردن راز یا حجاب های راه را برداشتن/ جناس‌واره: برید، درید / ایهام: پرده دریدن (آشکار کردن راز، دیدن دلبر آسمانی)

بازگردانی: نی همدم كسی است كه از دلبر خود جدا مانده است. آواز نی، راز عاشقان را آشکار می‌سازد و حجاب‌ها را از مقابل چشم عاشقان برمی دارد تا معشوق راستین را ببینند.

پیام: افشاگری نی، همدمی نی با دلشدگان

12- همچو نی زهری و تریاقی كه دید؟ / همچو نی دمساز و مشتاقی كه دید؟

قلمرو زبانی: تریاق: پادزهر / دمساز: همراز، همدم، مونس، دردآشنا / مشتاق: دارای اشتیاق، آرزومند / هر دو مصراع پرسش انكاری دارد / قلمرو ادبی: همچو نی: تشبیه / متناقض نما: نی زهر و تریاق است / موازنه / واژه آرایی: نی، همچو / جانبخشی

بازگردانی: نی هم زهر است و هم پادزهر. هم دردآفرین است هم درمان بخش. نی، هم همدم نی نواز است و هم مشتاق وصال.

پیام: ویژگی دوگانه نی، نقش ظرفیت وجودی افراد در تأثیرپذیری از عشق

13- نی، حدیث راه پر خون می‌كند /  قصه‌های عشق مجنون می‌كند

قلمرو زبانی: حدیث: سخن / قلمرو ادبی: راه پرخون: كنایه از دشوار و خطرناک / تلمیح به داستان لیلی و مجنون / مجنون: نماد انسانی با عشق راستین / جانبخشی: داستان گفتن نی / تناسب: حدیث، قصه / واج آرایی:‌ « ﹻ »

بازگردانی:  نی داستان پرخطر و دشوار راه عشق را بازگو می‌كند. نی داستان عشق عاشقان راستین را می‌گوید.

پیام: دشوار و پر خطر بودن راه عشق

14- محرم این هوش جز بی هوش نیست /  مر زبان را مشتری جز گوش نیست

قلمرو زبانی: محرم: رازدار / هوش: آگاهی / را: اضافه گسسته / قلمرو ادبی: هوش: استعاره از عشق / بی هوش: استعاره از عاشق / متناقض نما: محرم هوش بودن بی هوش / زبان: مجاز از سخن / اسلوب معادله / واج آرایی صامت « ش» / تناسب: زبان، گوش / جناس: هوش، گوش / واژه آرایی: هوش، جز / جانبخشی، تشبیه: گوش مشتری زبان است

بازگردانی: حقیقت عشق را هر كسی درنمی‌یابد، تنها عاشق (بی هوش) محرم راز عشق است، همان گونه كه گوش برای درك سخنانِ« زبان»، ‌ابزار مناسبی است.

پیام: شایستگی عاشق برای آگاهی از رازها

15- در غم ما روزها بیگاه شد  /  روزها با سوزها همراه شد

قلمرو زبانی: غم: منظور غم عشق است / بیگاه: غروب، نابهنگام / سوز: سوز و گداز/ قلمرو ادبی: بیگاه شد: کنایه از اینکه سپری شد / روزها: مجاز از عمر / جناس: روزها، سوزها / واج آرایی: «ر»، «ا» / واژه آرایی: روزها / قافیه دوگانه (رشته انسانی)

بازگردانی:  همه عمر ما با سوز و گداز عاشقانه به پایان رسید و روزگارمان باغم و اندوه گذشت.

پیام: عاشق همیشه اندوهگین است.

16- روزها گر رفت، گو رو، باك نیست  /  تو بمان، ای آن كه جز تو پاك نیست

قلمرو زبانی: باک: ترس/  رو: برو/ باک نیست: اشکالی ندارد، مهم نیست / مرجع «تو»: عشق / قلمرو ادبی: روزها: مجاز از عمر / جان بخشی: گو روزها برو / تو، ای عشق بمان: جانبخشی / جناس: پاك، باك / واژه آرایی: تو / تضاد: رو، بمان

بازگردانی: اگر روزهای عاشق با اندوه سپری شود مهم نیست، ای عشق! تو پایدار و جاودان بمان، زیرا غیر از تو موجود پاکی وجود ندارد.

پیام: ارزشمندی عشق

17- هر كه جز ماهی، ز آبش سیر شد  /  هر كه بی روزی است، روزش دیر شد

قلمرو زبانی: هر که: هر کس / روزی: رزق / قلمرو ادبی: ماهی: استعاره از عاشق واقعی، عارف راستین / سیر شد: کنایه از دلزده شد، بیزار شد / آب: استعاره از عشق / اسلوب معادله / تناسب: ماهی، آب / روزش دیر شد: كنایه از عمرش تباه شد / روزی: استعاره از عشق / جناس: سیر، دیر  / واژه آرایی: هر که / آبش: جهش ضمیر، او از آب ... / جناس ناهمسان: روز، روزی

بازگردانی: تنها ماهی دریای حق (عاشق) است كه از غوطه خوردن در آب عشق و معرفت سیر نمی‌شود. هر كس از عشق بی بهره باشد، ملول و خسته می‌گردد.

پیام: اشتیاق پایان ناپذیر عاشق

18- درنیابد حال پخته هیچ خام /  پس سخن كوتاه باید، والسّلام

قلمرو زبانی: دریافتن: فهمیدن، درک کردن / والسلام: تمام شد؛ دیگر هیچ / قلمرو ادبی: پخته: كنایه از عارف راستین و باتجربه / خام: كنایه از انسان بی بهره از عشق / تضاد: پخته، خام

بازگردانی:  کسی که عاشق نباشد حال عاشق راستین را درک نمی‌کند؛ پس بهتر است سخن را کوتاه کنم و به پایان برسانم.

پیام: انسان خام سخن انسان پخته را درنمی یابد.

کارگاه متن پژوهی

قلمرو زبانی

۱- معنای واژه‌ «دستور» را در بیت‌های زیر مشخّص کنید.

■ چه نیکو گفت با جمشید دستور / که با نادان نه شیون باد و نه سور (فخرالدّین اسعد گرگانی) / دستور: وزیر

گر ایدونک دستور باشد کنون / بگوید سخن پیش تو رهنمون (فردوسی) / دستور: اجازه

۲- با توجّه به دو بیت زیر از مولوی، آیا می‌توان «دیر شدن» و «بی گاه شدن» را معادل معنایی یکدیگر دانست؟ دلیل خود را بنویسید.

مکر او معکوس و او سرزیر شد / روزگارش برد و روزش دیر شد

بی‌گاه شد بی‌گاه شد، خورشید اندر چاه شد / خورشیدِ جان عاشقان در خلوت الله شد

آری، می‌توان آن‌ها را معادل هم دانست؛ زیرا هر دو، مفهوم «تباه و تمام شدن» وجود دارد و می‌توان به جای هر دو معادل «تمام شدن» را آورد.

۳- نقش دستوری گروه های مشخص شده در بیت زیر را بنویسید.

هر کسی از ظن خود شد یار من / از درون من نجست اسرار من

یار من: گروه مسندی؛ یار: هسته؛ مسند / من: مضاف الیه // اسرار من: گروه مفعولی؛ اسرار: هسته؛ مفعول / من: مضاف الیه

قلمرو ادبی

۱- بیت‌های زیر را از نظر کاربرد آرایه جناس همسان بررسی کنید.

الف) آتش است این بانگ نای و نیست باد / هر که این آتش ندارد نیست باد

در این بیت واژه‌های «نیست باد» جناس همسان دارند؛ زیرا در لفظ دقیقاً یکسان اما در معنی با هم متفاوتند. در مصراع اوّل «نیست باد» به معنی «باد هوا نیست» امّا در مصراع دوم «نیست باد» یک فعل دعایی و به معنای «نابود شود» به کار رفته است.

ب) نی، حریف هر که از یاری بُرید / پرده‌هایش پرده‌های ما درید

دو واژه «پرده» جناس همسان دارند؛ زیرا یکمی به معنای «نغمه و آواز یا نت» و دومی به معنای «حجاب» است.

۲- به بیت زیر توجّه کنید:

مستمع، صاحب سخن را بر سر کار آورد / غنچه خاموش، بلبل را به گفتار آورد (صائب تبریزی)

در این بیت، مصراع دوم در حکم مصداقی برای مصراع اوّل است؛ به گونه‌ای که می‌توان جای دو مصراع را عوض کرد؛ در واقع شاعر، بر پایه تشبیه، بین دو مصراع ارتباط معنایی بر قرار کرده است؛ به این نوع کاربرد شاعرانه «اسلوب معادله» می‌گویند.

توجّه: در اسلوب معادله، هر یک از دو مصراع، استقلال معنایی و نحوی دارند؛ به گونه‌ای که یکی از طرفین، معادل و مصداقی برای تأیید مفهوم طرف دیگر است.

نمونه:

■ عشق چون آید، برد هوش دل فرزانه را / دزد دانا می‌کشد اوّل چراغ خانه را (زیب‌النّسا)

■ شانه می‌آید به کار زلف در آشفتگی /  / آشنایان را در ایّام پریشانی بپرس (سلیم طهرانی)

 

■ عشق بر یک فرش بنشاند گدا و شاه را / سیل، یکسان می‌کند پست و بلند راه را (غنی کشمیری)

 

در کدام بیت درس، شاعر از «اسلوب معادله» بهره گرفته است؟ دلیل خود را بنویسید.

محرم این هوش جز بی‌هوش نیست / مر زبان را مشتری جز گوش نیست

هر که جز ماهی ز آبش سیر شد / هر که بی روزی است روزش دیر شد

زیرا مصراع دوم معادلی برای مصراع نخست است؛ افزون بر این، هر مصراع یک مفهوم کامل دارد و وابسته مصراع دیگر نیست.

اسلوب معادله

قلمرو فکری

۱- مقصود مولوی، از «نی» و «نیستان» چیست؟

نی: نماد مولانا یا انسان آگاه و عارف کامل و آشنا به حقایق جهان مینوی است

نیستان: نماد عالم معنا یا همان میهن اصلی انسان

۲- کدام بیت، به این سخن مشهور «کُلُّ شَیءٍ یَرْجِعُ إِلَی أصْلِهِ» (هر چیزی سرانجام به اصل و ریشه خود باز می‌گردد.) اشاره دارد؟

هر کسی کاو دور ماند از اصل خویش / باز جوید روزگارِ وصل خویش

۳- حافظ، در هر یک از بیت‌های زیر، بر چه مفاهیمی تأکید دارد؟ بیت‌های معادل این مفاهیم را از متن درس بیابید.

الف) در ره عشق نشد کس به یقین محرم راز / هر کسی بر حسب فکر گمانی دارد

پیام: هر فردی، حقیقت عشق را نمی‌فهمد و هر کس بر شالوده تصوّر و گمان خود درباره آن سخن می‌گوید.

ارتباط با ==> هر کسی از ظنّ خود شد یار من / از درون من نجُست اسرار من

ب) زمانه گر بزند آتشم به خرمن عمر / بگو بسوز که بر من برگ کاهی نیست

پیام: بی‌ارزش بودن عمر در صورت نبود عشق

ارتباط با ==> روزها گر رفت، گو رو باک نیست / تو بمان، ای آن که جز تو پاک نیست

۴- جدول زیر را با توجّه به مفاهیم ابیات درس کامل کنید.

مفهوم

شماره بیت

دشوار و پر خطر بودن راه عشق

سیزدهم

ظاهر نشانه‌ای از باطن است

هفتم

اشتیاقِ پایان ناپذیر عاشق

هفدهم

نقش ظرفیت وجودی افراد در تأثیرپذیری از عشق

دوازدهم

تأثیر عشق بر هستی

دهم

گنج حکمت: آفتاب جمال

پادشاهی به درویشی گفت که مرا آن لحظه که تو را به درگاه حق، تجلّی و قرب باشد، یاد کن.

گفت که: «چون من در آن حضرت رسم و تابِ آفتاب آن جمال بر من زند، مرا از خود یاد نیاید؛ از تو چون یاد کنم؟! امّا چون حق تعالی بنده‌ای را گُزید و مستغرق خود گردانید، هر که دامن او را بگیرد و از او حاجت طلبد، بی آنک آن بزرگ، نزد حق یاد کند و عرضه دهد، حق، آن را برآرد.»

قلمرو زبانی: درویش: تهیدست و صوفی / تو را: «را»ی دارندگی / تجلی: جلوه گری / قرب: نزدیکی(هم آواواره؛ غرب: باختر) / حضرت: بارگاه / تاب: تابش، فروغ / جمال: زیبایی، منظور خداوند است / زد: تابید / مرا از خود یاد نیاید: من خودم را نیز فراموش می‌کنم / چون: چگونه / چون: هنگامی که / گزیدن: انتخاب کردن (بن ماضی: گزید، بن مضارع: گزین) / مستغرق: غرق شده / مرجع «او»: بنده ای که مستغرق حق شده / عرضه دادن: ارائه دادن / برآوردن: اجابت کردن(بن ماضی: برآورد، بن مضارع: برآور) قلمرو ادبی: پادشاه، درویش: تضاد / چون نخست و دوم: جناس /  از تو چون یاد کنم؟!: پرسش انکاری/ دامن کسی را گرفتن: کنایه از متوسل شدن /

بازگردانی: پادشاهی به درویشی گفت آن زمان که به درگاه خدا، نزدیک می‌گردی و تجلی حق را می‌بینی ، به یاد من هم باش.

درویش گفت: «چون من به بارگاه ایزدی می‌رسم و نور زیبای خداوند بر من می‌تابد، من خودم را نیز از یاد می‌برم؛ چگونه به یاد تو باشم؟! امّا هنگامی که خداوند بنده‌ای را انتخاب کرد و غرق خود گردانید، هر کس به او متوسل شود و از او حاجتی بخواهد، بدون آنکه آن بزرگ، خدا را یاد کند و حاجت حاجتمند را به خداوند عرضه دهد، خداوند، آن حاجت را برآورده گرداند.»

فیه ما فیه؛ مولوی