درس نهم: کویر
◙ چشمۀ آبی سرد که در تموز سوزان کویر، گویی از دل یخچالی بزرگ بیرون میآید. از دامنۀ کوههای شمالی ایران به سینۀ کویر سرازیر میشود و از دل ارگ مزینان سر بر میدارد. از این جا درختان کهنی که سالیانی دراز سر بر شانه هم داده اند، آب را تا باغستان و مزرعه مشایعت میکنند.
قلمرو زبانی: تموز: ماه دهم از ماه رومیان تقریبا مطابق با تیرماه؛ ماه گرما / ارگ: قلعه / مزینان: نام یک روستا در استان خراسان / باغستان: منطقه پر از باغ / مشایعت: همراهی کردن، بدرقه کردن / قلمرو ادبی: دل یخچال: اضافه استعاری / سینۀ کویر: اضافه استعاری / دل ارگ: اضافه استعاری / سر بر میدارد: استعاره، کنایه از بیرون میآید؛ جانبخشی / ... سر بر شانه هم داده اند: کنایه از نزدیک به هم بوده اند، جانبخشی/ ... مزرعه را مشایعت میکنند: جانبخشی
◙ درست گویی عشق آباد کوچکی است و چنان که میگویند، هم بر انگارۀ عشق آبادش ساخته اند. مزینان از هزار و صد سال پیش هنوز بر همان مهر و نشان است که بود... .
قلمرو زبانی: انگاره: طرح، نقشه / قلمرو ادبی: درست گویی عشق آباد کوچکی است: تشبیه / ... مهر و نشان است که بود: تلمیح به شعر حافظ «گوهر مخزن اسرار همان است که بود - حقه مهر بدان مهر و نشان است که بود، کنایه از تغییر نکردن
◙ تاریخ بیهق از شاعران و دانشمندان و مردان فقه و حکمت و شعر و ادب و عرفان و تقوایش یاد میکند. در آن روزگاری که باب علم بر روی فقیر و غنی، روستایی و شهری باز بود و استادان بزرگ حکمت و فقه و ادب، نه در«ادارات» که در غرفههای مساجد یا مَدرسهای مدارس مینشستند و شاگرد بود که همچون جویندۀ تشنهای میگشت و میسنجید و بالاخره مییافت و سر میسپرد؛ نه به زور حاضر و غایب بل به نیروی ارادت و کشش ایمان.
قلمرو زبانی: فقه: علم احکام شرعی / حکمت: فلسفه، به ویژه فلسفه اسلامی / باب: در / غرفه: بالاخانه / مَدرس: کلاس، آموزگاه / سنجیدن: اندازه گیری کردن (بن ماضی: سنجید یا سخت؛ بن مضارع: سنج)/ بل: بلکه / ارادت: میل و خواست، اخلاص، علاقه و محبت همراه با احترام / قلمرو ادبی: تاریخ بیهق: مجاز از نویسنده تاریخ بیهق / باب علم: استعاره پنهان / فقیر و غنی، روستایی و شهری: تضاد / فقیر و غنی، روستایی و شهری: مجاز از همه / شاگرد بود که همچون جویندۀ تشنه ای: تشبیه / سر میسپرد: کنایه از فرمان بردن، تسلیم شدن / حاضر، غایب: تضاد /
◙ صحبت مزینان بود. سالها پیش، مردی فیلسوف و فقیه که در حوزۀ درس مرحوم حاجی ملّا هادی اسرار- آخرین فیلسوف از سلسلۀ حکمای بزرگ اسلام- مقامی بلند و شخصیّتی نمایان داشت، به این ده آمد تا عمر را به تنهایی بگذارد. بعد از حکیم اسرار، همۀ چشمها به او بود که حوزۀ حکمت را او گرم و چراغ علم و فلسفه و کلام را او که جانشین شایستۀ وی بود، روشن نگاه دارد؛ امّا در آستانۀ میوه دادن درختی که جوانی را به پایش ریخته بود و در آن هنگام که بهار حیات علمی و اجتماعی اش فرا رسیده بود، ناگهان منقلب شد. شهر را و گیرودار شهر را رها کرد و چشمها را منتظر گذاشت و به دهی آمد که هرگز در انتظار آمدن چون او کسی نبود.
قلمرو زبانی: نمایان: آشکار / بگذارد: بگذراند / اسرار: رازها، (شبه همآوا: اصرار: پافشاری) / حکما: ج حکیم / حیات: زندگی (همآوا: حیاط: محوطه باز خانه) / آستانه: آغاز، آستان / میوه دادن: کنایه از به بار نشستن / منقلب شد: دگرگون شد / گیرودار: بحبوحه / قلمرو ادبی: چشمها به او بود: کنایه از توجه / چراغ علم: اضافه تشبیهی / حوزۀ گرم و چراغ .. روشن نگاه دارد: کنایه از رونق دادن / درختی که جوانی را به پایش ریخته بود: استعاره پنهان، جوانی همچون آب و کودی است که ... / بهار حیات: استعاره پنهان، حیات مانند سال است که فصل دارد / چشمها ... گذاشت: مجاز از مردم
◙ وی جدّ پدر من بود. من هشتاد سال پیش، نیم قرن پیش از آمدنم به این جهان، خود را در او احساس میکنم؛ در نگاه او نشانی از من بوده است... و امّا جدّ من، او نیز بر شیوۀ پدر رفت. به همین روستای فراموش بازآمد و از زندگی و مردمش کناره گرفت و به پاکی و علم و تنهایی و بی نیازی و اندیشیدن با خویش وفادار ماند که این فلسفۀ انسان ماندن در روزگاری است که زندگی سخت آلوده است و انسان ماندن سخت دشوار. پس از او عموی بزرگم که برجسته ترین شاگرد حوزۀ ادیب بزرگ بود، پس از پایان تحصیل فقه و فلسفه و به ویژه ادبیات، باز راه اجداد خویش را به سوی کویر پیش گرفت و به مزینان بازگشت.
قلمرو زبانی: رفت: رفتار کرد / بازآمد: برگشت/ ادیب: ادب دان / اجداد: ج جد؛ نیاکان / قلمرو ادبی: آمدنم به این جهان: کنایه از زایش / کناره گرفت: کنایه از اینکه گوشه نشین شد
◙ آن اوایل سالهای کودکی، هنوز پیوند ما با زادگاه روستایی مان برقرار بود و بر خلاف حال، پامان به ده باز بود و در شهر، دست و پاگیر نشده بودیم و هر سال تابستانها را به اصل خود، مزینان برمیگشتیم و به تعبیر امروزمان «میرفتیم».
قلمرو زبانی: اوایل: جمع اوّل / قلمرو ادبی: پامان به ده باز بود: کنایه از رفت و آمد داشتیم / دست و پاگیر نشده بودیم: کنایه از گرفتار نشده بودیم.
◙ آغاز تابستان، پایان مدارس! چه آغاز خوبی و چه پایان خوب تری! لحظۀ عزیز و شورانگیزی بود؛ لحظهای که هر سال از نخستین دم بهار، بی صبرانه چشم به راهش بودیم و آن سالها، هر سال انتظار پایان میگرفت و تابستان وصال، درست به هنگام، همچون همه ساله، امیدبخش و گرم و مهربان و نوازشگر میآمد و ما را از غربت زندان شهر به میهن آزاد و دامن گسترمان، کویر میبُرد؛ نه، بازمیگرداند.
قلمرو زبانی: مدارس: ج مدرسه / دم بهار: دمیدن، طلوع بهار / وصال: رسیدن / به هنگام: سر وقت / غربت: غریب بودن، (همآوا؛ قربت: نزدیکی) / قلمرو ادبی: آغاز، پایان: تضاد / چشم به راهش بودیم: کنایه از منتظر بودن / تابستان امیدبخش و گرم و مهربان و نوازشگر: جانبخشی / گرم: ایهام، 1- داغ 2- صمیمی / زندان شهر: اضافه تشبیهی / دامن گستر بودن کویر: استعاره
◙ ... در کویر، گویی به مرز عالم دیگر نزدکیم و از آن است که ماوراء الطّبیعه را - که همواره فلسفه از آن سخن میگوید و مذهب بدان میخواند - در کویر به چشم میتوان دید، میتوان احساس کرد و از آن است که پیامبران همه از اینجا برخاسته اند و به سوی شهرها و آبادیها آمده اند. «در کویر خدا حضور دارد» این شهادت را یک نویسندۀ اهل رومانی داده است که برای شناختن محمّد و دیدن صحرایی که آواز پرِ جبرییل همواره در زیر غرفۀ بلند آسمانش به گوش میرسد و حتّی درختش، غارش، کوهش، هر صخرۀ سنگش و سنگریزه اش آیات وحی را بر لب دارد و زبان گویای خدا میشود، به صحرای عربستان آمده است و عطر الهام را در فضای اسرارآمیز آن استشمام کرده است.
قلمرو زبانی: ماوراء الطّبیعه: آنچه فراتر از عالم طبیعت و ماده باشد؛ مانند خداوند، روح و مانند آنها / خواندن: فراخواندن، دعوت کردن / برخاسته اند: برانگیخته شده اند، بلند شده اند(بن ماضی: برخاست، بن مضارع: برخیز) / قلمرو ادبی: فلسفه از آن ..: مجاز از فلسفه دانان / مذهب بدان ...: مجاز از مذهبیان /«در کویر خدا حضور دارد»: کنایه از اینکه در کویر معنویت هست / آواز پر جبریل: اشاره به کتابی از آن سهروردی به همین نام / غرفۀ بلند آسمان: اضافه تشبیهی / درختش، غارش،...بر لب دارد: جانبخشی / بر لب داشتن: کنایه از به زبان آوردن / زبان گویای ...: مجاز از انسان / عطر الهام: اضافه تشبیهی / استشمام: بوییدن
◙ ... آسمان کویر، این نخلستان خاموش و پرمهتابی که هر گاه مشت خونین و بی تاب قلبم را در زیر بارانهای غیبی سکوتش میگیرم نالههای گریه آلود آن روح دردمند و تنها را میشنوم. نالههای گریه آلود آن امام راستین و بزرگم را که همچون این شیعۀ گمنام و غریبش، در کنار آن مدینۀ پلید و در قلب آن کویر بی فریاد، سر در حلقوم چاه میبرد و میگریست. چه فاجعهای است در آن لحظه که یک مرد میگرید! ... چه فاجعه ای!...
قلمرو زبانی: مهتاب: نور ماه / تاب: تحمل، نور، تابش / نالههای گریه آلود آن روح دردمند و تنها: منظور حضرت علی / شیعۀ گمنام و غریب: منظور شریعتی / قلمرو ادبی: آسمان کویر، این نخلستان خاموش و پرمهتابی: تشبیه، متناقض نما / خاموش: ایهام، 1- ساکت 2- بی نور / مشت خونین و بی تاب قلبم: اضافه تشبیهی / بی تاب: ایهام، نا آرام، بی نور / بارانهای غیبی سکوتش: اضافه تشبیهی / همچون این شیعۀ گمنام: تشبیه / مدینۀ پلید: کوفه، مجاز از مردم مدینه / قلب آن کویر بی فریاد: جانبخشی / حلقوم چاه: اضافه استعاری یا اضافه تشبیهی / تلمیح به داستان حضرت علی که در کنار چاه میگریست.
◙ نیمه شب آرام تابستان بود و من هنوز کودکی هفت هشت ساله. آن شب نیز مثل هر شب در سایه روشن غروب، دهقانان با چهارپایانشان از صحرا بازمیگشتند و هیاهوی گلّه خوابید و مردم شامشان را که خوردند، به پشت بامها رفتند؛ نه که بخوابند، که تماشا کنند و از ستارهها حرف بزنند، که آسمان، تفرجّگاه مردم کویر است و تنها گردشگاه آزاد و آباد کویر.
قلمرو زبانی: من هنوز ... ساله: حذف به قرینه لفظی / هیاهوی گلّه خوابید: ... فروکش کرد / تفرجّگاه: گردشگاه، جای تفرج، تماشاگاه / قلمرو ادبی: آن شب نیز مثل هر شب در سایه روشن غروب: تشبیه / آسمان، تفرجّگاه مردم کویر است: تشبیه
◙ آن شب نیز من خود را بر روی بام خانه گذاشته بودم و به نظارۀ آسمان رفته بودم؛ گرم تماشا و غرق در این دریای سبز معلّقی که بر آن مرغان الماس پَر، ستارگان زیبا و خاموش، تک تک از غیب سر میزنند. آن شب نیز ماه با تلألؤ پرشکوهش از راه رسید و گلهای الماس شکفتند و قندیل زیبای پروین سر زد و آن جادّۀ روشن و خیال انگیزی که گویی یک راست به ابدیّت میپیوندد:
قلمرو زبانی: نظاره: نگاه، تماشا کردن، نگریستن / معلقّ: آویزان / تلألؤ: درخشش / قندیل: چراغ یا چهلچراغی که میآویزند / شکفتن: باز شدن (بن ماضی: شکفت، بن مضارع: شکف)/ پروین: چند ستاره درخشان / ابدیتّ: جاودانگی، پایندگی، بی کرانگی / قلمرو ادبی: گرم ... بودن: کنایه از مشغول بودن / دریای سبز معلقّی: استعاره از آسمان، تلمیح به شعر حافظ «آسمان کشتی ارباب هنر میشکند - تکیه آن به که بر این بحر معلق نکنیم» / غرق چیزی شدن: کنایه از مسحور شدن؛ استعاره پنهان / مرغان الماس پرَ: استعاره از ستارگان / گلهای الماس: استعاره از ستارگان/ گلهای الماس شکفتند: کنایه از درخشیدن ستارگان؛ استعاره / قندیل زیبای پروین: اضافه تشبیهی / جادّۀ روشن و خیال انگیز: استعاره از کهکشان راه شیری /
◙ شاهراه علی، راه مکّه! شگفتا که نگاههای لوکس مردم آسفالت نشین شهر، آن را کهکشان میبیند و دهاتیهای کاه کش کویر، شاهراه علی، راه کعبه، راهی که علی از آن به کعبه میرود. کلمات را کنار زنید و در زیر آن، روحی را که در این تلقّی و تعبیر پنهان است، تماشا کنید.
قلمرو زبانی: تلقّی: دریافت، نگرش، تعبیر / تعبیر: بیان کردن، شرح دادن، بازگویی/ قلمرو ادبی: آسفالت نشین: کنایه از شهری /
پیام: باطن و حقیقت هر چیز و پرهیز از ظاهربینی
◙ چنین بود که هر سال که یک کلاس بالاتر میرفتم و به کویر برمیگشتم، از آن همه زیباییها و لذّتها و نشئههای سرشار از شعر و خیال و عظمت و شکوه و ابدیت پر از قدس و چهرههای پر از «ماورا» محروم تر میشدم تا امسال که رفتم، دیگر سر به آسمان برنکردم و همه چشم در زمین که اینجا … میتوان چند حلقه چاه عمیق زد و… آنجا میشود چغندر کاری کرد … ! و دیدارها همه بر خاک و سخنها همه از خاک! که آن عالم پُرشگفتی و راز، سرایی سرد و بی روح شد، ساختۀ چند عنصر! و آن باغ پر از گلهای رنگین و معطّر شعر و خیال و الهام و احساس در سموم سرد این عقل بی درد و بی دل پژمرد و صفای اهورایی آن همه زیباییها که درونم را پر از خدا میکرد، به این علم عددبین مصلحت اندیش آلود و من آن شب، پس از گشت و گذار در گردشگاه آسمان، تماشاخانۀ زیبا و شگفت مردم کویر، فرود آمدم و بر روی بام خانه، خسته از نشئۀ خوب و پاک آن «اسرا» در بستر خویش به خواب رفتم.
قلمرو زبانی: نشئه: حالت سرخوشی، کیفوری، سرمستی / قدس: پاکی، صفا، قداست / ماورا: فراسو، غیرمادی / برکردن: بلند کردن / سرد و بی روح: بدون معنویت / سموم: باد بسیار گرم و زیان رساننده / پژمردن: پلاسیدن (بن ماضی: پژمرد، بن مضارع: پژمر)/ عقل بی درد و بی دل پژمرد: استعاره / اهورایی: خدایی، ایزدی، منسوب به اهورا / آلود: آلوده شد (بن ماضی: آلود، بن مضارع: آلای) / اسرا: در شب سیر کردن؛ هفتمین سوره قرآن / قلمرو ادبی: همه چشم در زمین: کنایه از توجهها به مادیات است / زمین: استعاره از مادیات / دیدارها: مجاز از نگاه / خاک: نماد مادیت و دنیا / ...عالم پُرشگفتی و راز، سرایی سرد و بی روح شد: تشبیه / آن باغ: استعاره از آسمان / سموم سرد این عقل بی درد و بی دل: اضافه تشبیهی / عددبین: کنایه از حسابگر / گردشگاه آسمان، تماشاخانۀ: تشبیه / اسرا: تلمیح به هفدهمین سوره قرآن
کویر؛ دکتر علی شریعتی
کارگاه متن پژوهی
قلمرو زبانی
۱- از متن درس، برای هر یک از معانی زیر، واژههای معادل بیابید.
- باد گرم مهلک (سَموم) - تماشا (نظاره) - آویزان (معلّق) - نگرش (تلقی)
۲- چهار گروه اسمی که اهمیّت املایی داشته باشند، از متن درس بیابید و بنویسید.
تلألؤ ماه - غم غربت - ماوراءالطبیعه - نشئه و خوشی - سَموم سرد - دریای سبز معلّق - علم مصلحت اندیش - گشت و گذار
۳- به انواع دیگر از «وابستههای وابسته» توجّه کنید:
الف) صفتِ صفت: اسم + ــِـ + صفت + ـِـ + صفت
برخی از صفتها، صفتهای همراه خود را بیشتر معرّفی میکنند و درباره ویژگیهای آنها توضیح میدهند؛ این صفت با صفت همراه خود، یک جا وابسته هسته میشود. مانند:
- پیراهنِ (هسته) آبیِ (صفت) روشن (صفت)
رنگِ <== سبزِ <== چمنی
در نمونههای بالا، واژههای «روشن» «چمنی» وابسته وابسته از نوع «صفتِ صفت» هستند.
ب) قید صفت: کلمهای است که درباره اندازه و درجه صفت پس از خود توضیح میدهد؛ مانند:
- دوستِ (هسته) بسیار (قید) مهربان (صفت)
- شرایطِ <== تقریباً ==> پایدار
واژههای «بسیار» و «تقریباً» وابسته وابسته، از نوع «قیدِ صفت» هستند.
- در کدام گروههای اسمی زیر، «وابسته وابسته» به کار رفته است؟ نوع هریک را مشخّص کنید.
- تموز سوزان کویر ==> وابسته وابسته ندارد.
- سه دست (ممیّز) لباس ایرانی
- قلب آن (صفت مضافالیه) کویر
- این معمار خوش ذوق ==> وابسته وابسته ندارد.
- هوای نسبتاً (قید صفت) پاک
- شاگرد حوزه ادبی (صفت مضافالیه)
۴- عبارت زیر را با توجّه به نمودار «الف» و «ب» بررسی کنید.
- آن شب نیز من خود را بر روی بام خانه گذاشته بودم و به نظاره آسمان رفته بودم.
الف) نوع جمله ها: دو جمله ساده
آن (صفت اشاره) شب (هسته) روی (هسته) بام (مضافالیه) خانه (مضافالیه مضافالیه)
ب) نقش دستوری واژههای مشخّص شده
آن شب: گروه نهادی نظاره آسمان: گروه متمّمی
قلمرو ادبی
۱- آرایهای ادبی را در بند «نهم» درس مشخّص کنید.
تلمیح (نالههای گریه آلود حضرت علی بر سر چاه) - تشبیه (آسمان کویر به نخلستان خاموش) – اضافه تشبیهی (مشت خونین و بیتاب قلب / باران سکوت) - مجاز (مدینه پلید مجاز از مردم کوفه) - تشخیص (قلب کویر بی فریاد)
۲- دو نمونه «تلمیح» در متن درس بیابید و توضیح دهید.
الف) نالهای گریه آلود آن امام راستین که سر در چاه میکرد و میگریست ==> تلمیح به داستان گریستن حضرت علی (ع) بر سر چاه
ب) برای شناختن محمّد و دیدن صحرایی که آواز پر جبرئیل همواره در زیر غرفه بلند آسمانش به گوش میرسد ==> تلمیح به کتاب و «آواز پر جبرئیل» اثر شهابالدّین سهروردی
۳- متن درس، بخشی از «سفرنامه» محسوب میشود یا «حسب حال»؟ دلیل خود را بنویسید.
حسب حال است؛ زیرا نویسنده به شرح و احوال زندگی خود میپردازد و گزارشی از خاطرات دوران کودکی خود را بیان میکند.
قلمرو فکری
۱- در متن درس، چه کسی به «جویندهای تشنه» مانند شده است؟ چرا؟
شاگردان مدرسه؛ زیرا نه به زور «حاضر و غائب» بلکه به خاطر نیروی ارادت و ایمان سر کلاس درس حاضر میشدند و کاملاً شیفته علم بودند.
۲- نویسنده با مقایسه زندگی روستایی و زندگی شهری، به چه تفاوتهایی اشاره دارد؟
اینکه دیدگاه مردم شهر یک دید مادیگرایانه به دنیاست؛ اما مردم روستا نگرشی کاملاً معنوی و عاطفی دارند.
۳- مضمون کلّی هر سروده زیر، از سهراب سپهری، با کدام بخش از متن درس ارتباط دارد؟
الف) در کفها کاسه زیبایی، / بر لبها تلخیِ دانایی / شهرِ تو در جای دگر / ره میبَر با پای دگر.
پیام: دانایی سبب هجرت است.
ارتباط با: امّا در آستانه میوه دادن درختی که جوانی را به پایش ریخته بود و در آن هنگام که بهار حیات علمی و اجتماعیاش فرا رسیده بود. ناگهان منقلب شد. شهر را و گیر و دار شهر را رها کرد و چشمها را منتظر گزاشت و به دهی آمد که هرگز در انتظار آمدن چون او کسی نبود.
ب) من نمازم را وقتی میخوانم / که اذانش را باد گفته باشد سر گلدسته سرو / من نمازم را پی تکبیرة الحرام علف میخوانم / پی قد قامت موج
پیام: ستایش همه پدیده های طبیعی خداوند.
ارتباط با: و حتّی درختش، غارش، کوهش، هر صخره سنگش و سنگریزهاش آیات وحی را بر لب دارد و زبان گویای خدا میشود.
۴-

این وبجا برای گسترش و آسانسازی آموزش فارسی دوازدهم ساخته شده است. خواهشمندم بازدیدکنندگان ارجمند مرا در بهبود این وبجا یاری رسانند. اگر متن یا برنامه سودمندی در دست دارید به رایانامه نگارنده بفرستید تا در این وبجا به نام خودتان به نمایش درآید.